دو هفته ی قبل روز یکشنبه پسر من از توی راه زنگ زد گفت که دارد می آید خانه من. با دوست دخترش. و پیش از آنکه من فایل هایم را سیو کنم و سیستم را ببندم، زنگ در را زدند. با سر و صدا وارد شدند. دیده اید که؟ با خودشان حرف می زنند و می خندند و می آیند تو و انگار نه انگار. با دوست دخترش حرف می زدند و می خندیدند و من در را باز کردم وارد شدند و تو که رسیدند یادشان آمد که ساکت شوند تا صدای مرا بشنوند. خنده ام گرفته بود اما باید همانجا می ماندم نگاه می کردم تا جواب سلام ام را بدهند . دوست دخترش را بوسیدم و برگشتم طرف پسرم که طبق معمول دست انداخت دور کمر من و از زمین بلندم کرد. من هم موهایش را گرفتم کشیدم تا بگذاردم زمین. کیک آورده بودند. خودشان پخته بودند و هنوز سرد نشده سوار ماشین شده بودند که برای من بیاورند. می گفتند این تنها روز تعطیل شان بوده بعد از مدتها و اگر امروز را از دست می داده اند معلوم نبوده کی وقت پیدا می کردند بیایند دیدن من. نشستم پهلوی پسرم و سرم را گذاشتم تو بغلش و دو تایی مان دوست دخترش را تماشا کردیم که با سگ من بازی می کرد.

بعد من قهوه درست کردم.

بعضی وقتها دو سه ماه می گذرد و وقت نمی کنیم هم را ببینیم. نیازی هم نیست. با تلفن حال هم را می پرسیم.

سال گذشته دخترم آپارتمانش را پس داد و با هم یکی اجاره کردیم. هیچ  وقت دو تایی با هم توی آشپزخانه نمی رویم. جدا جدا غذا درست می کنیم. اما اگر هر دو ساعت ۷ و نیم شب خانه باشیم با هم تلویزیون تماشا می کنیم. اگر هر دو باهم خانه نباشیم من اصلا تلویزیون را روشن نمی کنم. دختر من دست به غذایی که من درست کنم نمی زند، چون غذاهای من اسم ندارند و او غذای اسم دار دوست دارد.  اما دوست دارد میوه برایش قاچ کنم. پرتقال را فقط وقتی می خورد که من با قاشق آبش را بگیرم و دهنش بگذارم. خودش هم می داند خنده دار است، ولی دوست دارد. گاهی که هر دو وقت داریم میوه بازی می کنیم، یعنی من میوه را پوست می کنم و قاچ می کنم می گذارم توی بشقاب، او می خورد. اما معمولا هر دو به شدت غرق کاریم و وقت نداریم.

آقای مزیدی عزیز

فرض می کنیم من نمونه های زیادی بیاورم از مریض شدن بچه هایم یا اولین روز مدرسه، یا وقتی که از پدرشان جدا شدند، یا وقتی که از من جدا شدند، یا مشکلات توی مدرسه و مشکلات بیرون مدرسه و عاشق شدن و جدا شدن از دوست پسر و دوست دختر و دلداری های من و خرابکاری های من وقتی که نمی فهمم چه می خواهند و هزار نمونه ی دیگر. آنوقت چه می شود؟

من فکر می کنم درست است کسانی مثل من از زندگی معمول شان حرف بزنند تا مردم به این زندگی به این شیوه ی زندگی آشنا بشوند عادت کنند. این کار را هم از راهی که پیدا کنم خواهم کرد. اما مشکل این جا حل نمی شود.

اگر دگرباشان آخرین گروهی بودند که فرهنگ قرار بود به جمع راه بدهد، شاید ما وظیفه داشتیم شباهت های خود با دیگران را گوشزد کنیم.

اما فرهنگ ما باید یاد بگیرد پذیرای افرادی باشد که هر روز و در هر دوره ای به دلیلی تفاوت هایی دارند. مشکل فرهنگ ما عدم تحمل متفاوت هاست. امکان این نیست که شهرها از همه ی کسانی که با جمع متفاوت اند خالی شوند و امکان آن هم نیست که تمام افراد متفاوت از روی زمین پاک شوند. همزیستی از شیوه های مدنیت است. خوب است به جای اثبات شباهت های من با دیگران، برای دیگران توضیح بدهیم که با وجود تفاوت های من با دیگران، من همچنان حق حیات و حق رأی  دارم. به نظر شما، آقای مزیدی، دیگرانی نظیر آقای مزیدی در جامعه ی ایران پیدا می شوند که زمان بگذارند و با تکیه بر علم پزشکی و از روی معاینه نبض من، مثلا، ثابت کنند که من آدم ام؟

یا با تکیه بر داده های علوم اجتماعی، توضیح بدهند که حق رأی دارم؟

در ضمن، اگر وقت اضافه ای بود، امکان تحقیق بود، من خیلی علاقمندم بدانم نبض چماق به دست های ایران چطور می زند، البته فعلاً عجله ندارم.

خاطره تعریف کردن های من، حتی اگر دست شما را بگیرم به تودرتوترین بخش های این خاطرات ببرم، برای اثبات حقوق شهروندی من به کسانی که به انسان به صرف انسان بودن احترام نمی گذارند و عدالت اجتماعی و حقوق شهروندی را نمی شناسند، کافی نخواهد بود.

در عین حال، خاطره تعریف کردن های من، و دقیقاً خاطره هایی که من از فرزندانم تعریف کنم، تجاوز به حریم زندگی خصوصی بچه های من است. آیا به جز خود من، اعضای خانواده ی من هم باید روی صحنه بایستند؟ ایستادن روی صحنه در طول سالیان گذشته  انتخاب من است، انتخاب بچه های من نیست. بچه های من رابطه ی خودشان با مادرشان را دارند و علاقه ای به پرداخت هیچ هزینه ای ندارند.

هجده نوزده سال پیش، در روزهایی که من در حال جدا شدن از همسر سابقم بودم، مادرم گریه کنان گفتند: اگر طلاق بگیری من سکته می کنم.

من به ایشان گفتم اگر قرار باشد بین من و شما یکی مان سکته کند، بهتر است شما سکته کنید.

دو سال بعد وقتی شنیدند که من همجنسگرا هستم، باز مرا دعوت کردند به خانه شان و با گریه گفتند که حالا من چکار کنم؟ مگر ممکن است که دختر من اینجوری باشد؟ نزدیک بود از حال بروند.

پرسیدم: برای شما چه فرقی می کند کسی که با من عشقبازی می کند سبیل داشته باشد یا ماتیک بزند؟ شما هر جور دوست دارید مجسم اش کنید، مهم نیست که.

واقعاً دلم می خواست بدانم برای مادر من چه فرقی می کند که من با کی به رختخواب می روم. مادرم جوابی نداشتند. فکرشان مشغول شد و از حال نرفتند. مدت ها گذشت، ما یاد گرفتیم سئوال های نامربوط از هم نکنیم.

من و پدرم هیچوقت از هم سئوال های نامربوط نکردیم، به نظر پدرم من می دانستم چکار می کنم، فقط می بایست بیشتر به فکر آینده ی بچه ها باشم.

دوست نزدیکم از من پرسید این همه پشت سر تو حرف می زنند ناراحت نمی شوی؟ گفتم حرف هایی که پشت سرم می زنند به من مربوط نمی شود، حرف هایی که جلو رویم می زنند ممکن است به دلیلی به من مربوط باشد.

این ها نمونه ی سئوال و جواب هایی بود که در این سال ها بین من و بعضی از اطرافیانم گذشت. اصولا دوست ندارم به دوستانم جواب بدهم چون آن وقت به خودم حق می دهم ازشان سئوال کنم.

اینجا، در این وبلاگ، قرارم این است که جواب بدهم و به نظر من جواب دادن با جواب پس دادن فرق است.

۶ سپتامبر ۲۰۰۷