درود

گفتي كه تصميم داري اينجا جواب بدي.  من مدتهاست كه با يك سوال بي جواب عمرم رو سپري ميكنم.  شايد تو با زاويه ديد متفاوتت بتوني پاسخم رو بدي. 

سئوال من اينه كه چرا ما آدمها ( همه ما ) دل مي بنديم و دلبستگي ايجاد ميكنيم و بند ميسازيم و ديوار ميكشيم و بعد از همه بندها و ديوارهايي كه ساختيم مي ناليم؟ و بعد ديوارهامون رو خراب ميكنيم يا آرزوي خراب كردنشون رو ميكنيم؟ 

و اگه از دستمون بر بياد به ديگران هم مي آموزيم كه چگونه ديوارها رو خراب كنند در حالي در همون زمان توامان مشغول ساختن ديوارهاي نو هستيم تا در آينده همچنان بندي براي پاره كردن داشته باشيم.

 تاريخ انسان هرگز از اين چرخه بيرون نرفته.

اقليتي متفاوت كمر به كشتن فرهنگ كهنه مي بندند حال آنكه هنوز اين جنگ به پايان نرسيده خود محكوم به كهنگي مي شوند.       علیرضا

.

–  درسته، تصمیم دارم اینجا جواب بدهم، اما به سؤال هایی جواب می دهم که کمکی باشد به وضعیت وخیم خودم، یعنی در واقع با این جواب ها سعی می کنم کمک کنم به حل معمای انسان بودن/نبودن «ساقی قهرمان» و حفظ «خودم» از خطر اعدام. جواب هایی نظیر بله من هم وقتی گشنه می شوم غذا می خورم، و بله بله حتما با قاشق و چنگال، به نظر من جواب های مفیدی هستند. سؤال هایی نظیر بخش دوم سؤال های خود تو هم که در پایین همین جواب ها آمده اند، می توانند به ترسیم شکل انسانی «ساقی قهرمان» کمک کنند. اما سؤال بالا، از آن سؤال ها نیست که من جواب بدهم. به نظر من این سؤال را شما به بحث می گذارید، و من نظر خودم را برای شما می نویسم.

– همه ی آدم ها این کار، یعنی دل بستن و بند ساختن، را نمی کنند.

– ارتباط دل بستن با دیوار کشیدن را توضیح بده، به نظر من ارتباط مستقیم ندارند.

– بند و دیوار همیشه بار منفی ندارند.

– اگر کسی بند و دیواری به معنای زنجیر و زندان برای محبوس کردن بسازد، خب باید بنالد، یا کسی از دستش بنالد، به هر حال یک صدای ناله شنیده خواهد شد که از اثرات بند و زنجیر است.

پاره کردن بند از روی نیاز به آزادی عمل است، ساختن بند تازه احتمالا از روی عادت است، یا حماقت. از اینجا می شود شروع کرد به تحلیل این عمل بند ساختن و دوباره ساختن آن.

تاریخ انسان از این چرخه بیرون نرفته؟ اشتباه می کنی و با سهل انگاری عمومیت می دهی.

اقلیت های متفاوت همه کمر به کشتن فرهنگ نمی بندند. مبهم دیدن و مبهم گفتن به کشف پاسخ روشن آسیب می رساند.

اقلیت نازی مثلا، وقتی حکومت را در آلمان به دست گرفت، کمر بست به کشتن فرهنگ. جریان های فکری در اقلیت معمولا به تحلیل و انتقاد فرهنگ کهنه می پردازند. گاهی که فرهنگ کهنه زیادی کهنه است، خودش خود بخود می میرد، کسی نمی کشدش.

بعضی از اقلیت ها، مثل اقلیتی که من عضو آن هستم، یعنی اقلیت های جنسی ایرانی، فقط کمرشان را بسته اند تا اندکی جا و حقوق شهروندی در کنار بدنه ی جامعه برای خود کسب کنند، و در عین ایستادگی، با مهربانی و حوصله به اکثریت حاکم می گویند: ممکن است محبت کنید کمر به قتل ما نبندید؟ ما افکار تازه ای داریم، اما قصد کشتن افکار کهنه ی شما را نداریم. اینجا هم عمل کشتن انجام نمی شود. منظورم فقط این است که اگر تعیین کنی در چه شرایطی اقلیتی کمر به کشتن فرهنگ و انواع کهنه اش می بندد، و چه عواملی در سرعت بخشیدن به کهنه شدن اقلیت متفاوت مؤثرند، بهتر می شود درباره اش حرف زد.

سوال های دیگر علیرضا

بعد از سكس، حالا از هر نوعش، چه احساسي داري؟

بعد از  سکس، بسته به نوع و کیفیت و شرایط و زمان و آدمی که با او سکس دارم، هر بار حس متفاوتی دارم. 

 هيچ وقت شده كه دلت بگيره و از خودت بدت بياد؟

به طور کلی؟ یا فقط در هنگام و پیش و پس از سکس؟

به طور کلی هیچ وقت از خودم بدم نیامده، ولی خیلی زیاد دلم می گیرد، یا دلگیر می شوم.

در هنگام و پیش و پس از سکس، نه، دلم نگرفته، ولی حالم به هم خورده، خیلی زیاد، خیلی زیاد. گاهی آنقدر از آن تن دیگر و زبان نفهمی اش بدم آمده که از خودم هم بدم آمده.

هيچ وقت شده كه ياد مرگ بيافتي ؟

یاد مرگ؟ مثل یک چیز خوب، یا یک چیز بد؟ چیزی حدود شش ماه با کسی ارتباط داشتم که هر بار با هم می خوابیدیم سرمای مرگ را حس می کردم، گاهی احساس می کردم مرده ام، گاهی احساس می کردم در حال مردن ام و در همان حال که پاهایم و دستهایم را دورش حلقه کرده بودم، حس بد مرگ می کردم. به یک دلیلی، تن او حس مردن، یا حس مرده به من می داد. قطع کردم، حس بدی بود. آدم بدی نبود، ولی یک جور مالیخولیا با خودش توی سر من می آورد.

هيچ از سكس متنفر و بيزار شدي؟

من معمولا از سکس متنفر و بیزارم، فقط بعضی وقتها از درگیر شدن یا سکس داشتن یا چسبیدن به یا تماشا کردن یا بازی کردن یا دوست داشتن تن بعضی آدم ها، خیلی زیاد لذت می برم.

تا حالا شده كه از تن آدمها بدت بياد؟

خیلی تماشا می کنم تن آدم ها را، خیلی وقت ها بدم می آید ازشان، خیلی وقت ها خوشم می آید. اما اصولا تن را  دوست دارم. بعضی تن ها را خیلی زیاد دوست دارم، به بعضی تن ها می توانم روزها نزدیک باشم و همه چی بورزم باهشان و خسته نشوم، اصلا خسته نشوم. من خود همین دوست داشتن تن را هم دوست دارم، اگر آن تن را دوست داشته باشم. از تن های بی ادب خوشم نمی آید، از تن هایی که تربیت فرهنگی شان معنای زن و مرد بونشان را تعیین می کند، خوشم نمی آید. بعضی تن ها خیلی قشنگ اند، اما وقتی به تنم نزدیک می شوند، جور بدی تمام عضلاتشان بیسواد است، خوشم نمی آید.

علیرضا، به نظر من بند، و حبس، وقتی پیش می آید که ما توقع بیمرگی از طبیعت و سیستم داشته باشیم. دیواری که می سازیم تا پناهمان بدهد، اگر اجازه بیرون رفتن از درش را نداشته باشیم، می شود زندان، ناچاریم بشکنیمش.

در طبیعت تولد و مرگ هست، در سیستم اجتماعی هم تولد و مرگ هست، احساسات آدم هم از همین قانون تولد و تکامل و مرگ پیروی می کند. فرهنگ هم ناچار است از همین قانون پیروی کند. هیچ خشونتی در این شکل نگاه نیست، بر عکس، عطوفت ارتباط با جهان میرا را بیشتر می کند.

۱۲ سپتامبر  ۲۰۰۷