درآمد
منتقد می گويد:”اين اواخر خيلی خوانده ام، اما هيچکدام شان به انداز ه ی اين يکی که جلوی روی مان است، گيجم
نکرده.” و سخت سرفه میکند.
دو نفر ديگر، بیدرنگ، از اين فرصتِ سرفه استفاده میکنند تا چيزی بگويند. اما چون با هم شروع به حرف زدن
می کنند، چيزی از حرف شان فهميده نمیشود. تنها چيزی که ملموس است، موقعيتِ عصبی است که هر سه شان
در آن قرار دارند. يکی شان سکوت می کند و کلماتی از حرف های ديگری شنيده میشود:”مسخِ حقيقت…” که او
هم با گون های وحشت از شنيدنِ اين واژگانِ خودش سکوت میکند و رشته ی کلام را به ديگری می سپارد.
مسخِ حقيقت در سکوتِ اتاق، در هوا چرخ میزند.
چند لحظه بعد، مسئولِ گفت و گو، سخن آغاز میکند:” خانم ها، آقايان، قرارمان اين بود که چندنفری باهم حرف
نزنيم.”

شاعر می گويد:” منظورم اين است که…”

منتقد می گويد:” از خودم م یپرسم که…”

مسئول می گويد:” من…”

منتقد، در حالی که دستمالِ بزرگِ سپيدش را در جيب میتپاند، بی اعتنا به ديگران وسطِ کلام می پرد:” بی ربط
است. از والدينم آموخته ام که نوزاد پسر يا دختر به دنيا میآيد. به عمرم نشنيده ام که جنسی غير از مرد يا زن زاده
شود. فرويد گفته است: نخستين چيزی که می بينی اين است که طرفِ مقابلت مرد يا زن است و عادت کرده ای تا
به چشم زدنی اين تفاوت را ببينی. نظرِ من هم همين است و عوض نخواهد شد.”

مسئول می گويد:” من…”

منتقد می گويد:” تو هم وقتی به مستراحِ عمومی می روی، در انتخابِ در ترديد می کنی؟”

شاعر می گويد:” ببين، اين نشانهه ای رویِ درهایِ مستراحِ عمومی لباس به تن دارند. از نشانه ی دامن میفهمی
که طرف زن است و از شلوار هم مرد. لباس است که مرد و زن را جدا می کند. معجزه است که ما ترديد نمی کنيم.
چرا من وقتی شلوار به پا دارم درِ مربوط به مردها را انتخاب نمیکنم؟”

منتقد می گويد:” عجب حرفی. می خواهی کون برهنه رویِ در بايستند؟ حالا اين کتاب چيست؟ درباره ی مسايل
مربوط به مستراحِ عمومی؟”

فيلسوف می گويد:” شاعر نکته ای را دارد می گويد. انسانِ جامعه ی امروز ديگر نمی گذارد تا سرنوشتش با آناتومی
رقم زده شود. مبارزه ی ميانِ جنسها در سده ی بيستم، ما را به اين جا رسانده که نمونه ی باستانیِ مرد و زن را کنار
بزنيم. مرد و زن ديگر مکملِ يکديگر نيستند. تقسيمِ وظايف هم به جنسيت بسته نيست. از چيزی کاملن مردانه نام
ببر تا زنان هم بیدرنگ همان را انجام دهند. مشروب خواری، سيگار کشيدن، تور کردن، کارِ بيرون از خانه و هر کارِ
ديگری. همه ی اين ها زمانی آشوب انگيز بود. حالا اصلن مرد چيست و زن چيست؟”

شاعر می گويد:” قوی تر از اين! در ادبيات و هنر، در طولِ سده ها، جابه جايیِ نقش ها معمول ترين امر بود. در زمانِ
می دادند. يادمان باشد که [boy-actors] شکسپير، زنان حقِ بازی در تئاتر را نداشتند و نقشِ زن را به پسرانِ جوان
اين پسرها در نقشِ زن هم لباسِ پسرانه می پوشيدند و اين تازه کار را پيچيده تر هم میکرد. فلوبر گفته است: مادام
بوواری، خودِ منم. در هنر، جنسيتِ واقعی نقشی ندارد. دست بالا، کسی، جنسی را نمايندگی میکند.”

منتقد دادش درم یآيد:” نمی خواهی که ادعا کنی شيوه ی کارگردانیِ شکسپير را حالا روی درِ مستراح به کار بنديم؟
آن وقت سده ی ما همان سدوم و گومورای دورانِ مدرن خواهد شد. همه ی اين حرف ها به نظرم چرندياتِ
پسامدرنيستی است.”

مسئول می گويد:” من…”

منتقد نعره میزند:” بله، تو هم. از تو هم تعجب نخواهم کرد که پس از برنامه از درِ عوضیِ مستراح وارد شوی، حتی
اگر لباسِ مردانه تنت باشد.”

مسئول می گويد:” من…”

فيلسوف می گويد:” نکته اين جاست که هرکسی آن تمنایِ پرشور به سوی جنسِ ديگر را میشناسد. اين به شکلِ
عاشق شدن جلوه می کند. می خواهی ديگری باشی. می خواهی همانی را احساس کنی که ديگری. خودت را به
گونه ای ببويی که او میبويد.”

منتقد می گويد:” اين ديگر خيلی شخصی شد.”
ناميد. نه شکلِ مبتذلِ آن، بلکه دگرجامگی که در سرت [Transvestism]? “… می شود اين را شکلی از دگرجامگی
روی می دهد. فلوبر با پوشيدنِ لباسِ زنانه، مادام بوواری نخواهد شد. اين دگرجامگی در سرش روی میدهد. اين
چيزی است که در ادبيات مدام پيش می آيد. نويسندگان همه ی امکانات شان را به کار میگيرند تا ديگری شوند.
چه گونه می توانی ديگری شوی اگر با او برابر نباشی؟”

شاعر هيجان زده میگويد:” نويسنده هزارچهره است. با هويتِ خود به هر سويی می رود. وودی آلن گفته است:
تنها افسوسم اين است که ديگری نيستم. نويسندگان لازم نيست اين افسوس را بخورند. آنان در تخيل و امکانِ
جابه جا کردنِ خود، قادرند پير باشند يا جوان، سياه يا سپيد، زن يا مرد. و خوبی ش اين است که سفر و جا به جايی
سویِ جنسی ديگر، سفرِ واقعی نيست، مدام اتفاق میافتد. نوعی بازگشتِ مدام است.”

فيلسوف می گويد:” اين دگرجامگیِ ذهنی، فاصله ی آ نچه را که مردانه و زنانه م یبينيم، می شکند. رده بندی و
مقوله ای کردنِ زنانه گی و مردانه گی را به کنار مینهد. جز اين اگر باشد، رده ها ارزش خود را از دست میدهند. “

منتقد می گويد:” خوش حالم که زنِ من ارزشِ مقوله ای دارد. اين کتاب چيزهايی دارد که اعصابم را به هم می ريزد.
اگر من ناشر بودم به خانمِ شاعر پيش نهاد میکردم که موضوعاتی درخور و شايسته برای شعرش انتخاب کند. به
شعرِ ابتدايی در شهرِ بزرگ بپردازد. به نشانه های تن کام خواهانه بر گلدان های يونانی. به نقشِ رقص. و غيره.”

مسئول می گويد:” من…”

منتقد می پرسد:” امشب با من می رقصی؟”

مسئول می گويد:” می خواهم آخرين پرسشم را مطرح کنم. چند نوع جنسيت وجود دارد؟”

منتقد می گويد: ” دو.”

فيلسوف می گويد:” بی آن که به شمارش و بازی با اعداد بيفتم بايد بگويم که پاسخِ منتقد بسيار ساده انگارانه است.
بوده است که به دستِ [androgynous]? افلاطون میگذارد تا اريستوفانس بگويد که انسان در گذشته يک زنامرد
خدايانِ حسود به دوپاره قسمت شده است. از آن زمان به بعد مردان و زنان تنها يک آرزو دارند: دوباره يکی شدن،
پيوستنِ دوباره به هم. در آغاز تنها يک جنس وجود داشت. بعدها دو جنس شد. دونيمه ی ناکامل که بدونِ آن ديگری،
خود را با اندامِ ناکامل میبيند. اما شايد بهتر است گفته شود که سه جنس وجود دارد. زنامرد، زن، مرد.”

منتقد می گويد:” اين جا چه کسی دلش نمیخواست به شمردن بيفتد؟”
“… از اسطوره ی افلاطون میتوان برداشتِ ديگری هم کرد. دو نيمه ی زنامرد میتوانند که
باشند. منظور اين است که لازم نيست يک نيمه حتمن مردانه و نيمه ی ديگر زنانه [hetrogeneous]? ناهمجنس
باشد. اگر هر نيمه به يک اندازه ويژه گیِ زنانه و مردانه داشته باشد، میتوان نتيجه گرفت که تنها يک جنس وجود
دارد.”

شاعر می گويد:” جنسِ سوم. جنسی که خود را از دو جنسِ ديگر جدا میکند. آن گاه فضا بازتر خواهد بود. اين يک
امکان است. زيرا هر چيزی که خود را از آن دو جنس جدا کند، در کارِ هنری شکلِ ديگری خواهد يافت. يعنی می
شود گفت که پنج جنس وجود دارد، يا نُه تا، يا چهارده تا. می توانم کتابی را در نظر بياورم که…”

مسئول می گويد:” من…”

منتقد می گويد:” او منتظرِ پاسخِ آخرين پرسش است.”