(از مجموعه ‌خاطرات يك آنتي اديپ)

 

مهدی سلیمی

 

امروز مادرم مرد. شايد هم ديروز. نمی‌دانم. نامه‌ای با اين مضمون دريافت كرده‌ام:” مادر در گذشت، تدفين فردا. تقديم احترامات”.

 

اين اتفاق مرا ياد بيگانه می‌اندازد.  نگاه‌ام را به آسمان دوختم. حضور آفتاب در وسط آسمان، مرا از مراسم تدفين فردا می‌ترساند. هنوز هيچ تصميمی در رابطه با شركت كردن‌ام در مراسم فردا نگرفته‌ام. به ذهن‌ام كلي فشار آوردم تا حادثه‌های مشتركی كه بين ما(من و مادرم) اتفاق افتاده است را به خاطر بياورم. مثلا اينكه مادر هميشه برايم شكافي بود كه مي‌توانستم از پشت آن روزهاي بهتر را ديد بزنم. باطن مادرم نيز مثل شما وانمود می‌كرد كه جرم و جنايات، به بخشي از دورافتاده‌ترين ناحيه‌ی وجودمان مربوط مي‌شوند و می‌‌‌توان آنها را با جارو كردن‌شان به سمت سطل آشغال، به راحتی فراموش كرد. فراموش كردن! اين يك مسأله‌ی ساده است.  ۲،۲ تا، ۴ تاست. یادم است یکبار به معلم ریاضی‌مان گفتم: اگر یک سری فرضیات بدیهی مثل همین ۲*۲=۴ نیاز به اثبات ندارند، پس من برای کشتن مادرم نیاز به هیچ استدلالی ندارم.

 

همیشه ترس از هیبت قاضی مرا از کشتن مادرم وا می‌داشت، وگرنه سال‌ها پیش، من این فرضیه­‌ی بدیهی را به اثبات می‌رساندم. باور كنيد؛ قسم به حالت قضيـبه­‌ی پدرم كه روزی روزگاري قرار بود باعث حسودی من نسبت به او شود.

 

اين قضايا ادامه داشت تا زماني كه دريافتم پدرم درست در وسط بدن‌اش سوراخي دارد دقيقا برابر با قطر اين زائده‌ی تناسلی كه از بدن من آويزان است. در آن ايام اين مسأله برای من، مثل كشف سر در غاری بود كه به منتهی‌اليه وجود اسرارآميز آدمی ختم می‌شد. بعد از مدت‌ها سوراخ كـون پدر برای من تبديل به پناهگاهي شد كه مي­توانست از شرمساری نجاتم دهد. اين را در مواقع بازی با بچه‌های ديگر مي‌فهميدم. يعني زماني كه بزرگي اين اضافه­‌ی تناسلي در مقياس با ساير بچه‌ها مرا به شبهه وامي‌داشت. آن وقت‌ها بود كه ياد سوراخ پدر می‌افتادم و به اينكه كاش طوری می‌شد كه می‌توانستم اين مضاف را در آن مضاف‌اليه پدر جای مي‌دادم تا از شر این سرافكندگي خلاص شوم. اما چگونه؟ نمی‌دانستم. فقط موقع نماز خواندن پدر بود كه خودم را به همان دورافتاده‌ترين ناحيه­‌ی وجودم نزديك می‌يافتم. اما سريع جاروي امتناع را به دست گرفته و اين افكار احمقانه را به سطل زباله می‌ريختم. حضور مداوم مادرم كه يك قدم عقب­تر از پدر برای نماز می‌ايستاد، مزيد بر علت می‌شد تا هيچ كاری انجام ندهم مگر ديد زدن كپـل‌هاي پدر از لاي پاي مادرم. همين بود كه هميشه نسبت به مادرم يك احساس نفرت آميخته با حسادت داشتم. مادرم، بين من و پدر مثل ديوار بزرگ چين بود كه مرا در باغ‌هاي اسرارآميز بابل معلق نگه می­داشت. مثل ديوار حائل آهنيني كه از هر سوراخي دورم نگه می‌داشت و مدام آن شيار خودش را به رخ‌ام می‌كشيد. او هميشه از ورای شكاف‌اش آينده‌ی بهتر را براي من رقم می‌زد. يادم هست آن موقع‌ها هنوز فکر می­کردم ۲*۲=۴ نیاز به اثبات دارد وگرنه الان ديگر نيازي نبود كه به چگونگي حضورم در مراسم تدفين فردا فكر كنم. راست‌اش را بخواهيد تقصير من نبود. اصلا آن روزها جدول ضرب بلد نبودم. فقط به جمع خودم با پدر می‌انديشيدم كه اتفاقا هميشه هم به صفر مي‌انجاميد. مثل نتايجي كه بعدها با استفاده از تفريق به آنها رسيدم. مثلا خانواده عبارت است از من و پدرم منهای مادر. خلاصه مادرم با آن شكاف‌اش هميشه نقش يك شيار را در خانواده‌ی ما بازی می‌كرد. يادم هست وقتی آن ماجرای سرخوردگي‌ام به خاطر راست كردن در كلاس- كه باعث اخراج من از مدرسه شد- را داشتم برای مادرم توضيح می‌دادم، باز شروع كرد به تعريف و تمجيد كردن از شيار خودش. او حتی اجازه نداد تا به او بگويم كه وقتي معلم ریاضی براي برداشتن تخته‌پاك‌كن ، خم شد، من ياد نماز خواندن پدرم افتادم. او مدام وسط حرف هايم مي‌پريد و ماجرای حمله‌ی مغول به ايران را برای من تعريف کرده و از فداكاری‌هايش در آن حادثه موعظه مي‌كرد. وسط گفتگويمان براي اثبات كامل حرف‌هايش شلوارش را پائين كشيد و همان شيارش را نشان‌ام داد و گفت كه موقع حمله‌ی قوم تاتار، زنان ايراني (كه خودش را به عنوان سركرده‌ی همه‌ی آنها می‌دانست) جلوی اين قوم وحشی ايستادند. و با دست لاي پاهايش را نشان‌ام داد و شيارش را به نشانه‌ی مهر تأیيد برای حرف‌هايش به رهن گذاشت. داشت شرح می‌داد كه اين جای شمشير همان سربازان مغول است. اگر چه من خوب می‌دانستم علت وجودی اين شيار براي پدرم، حكم همان سوراخي را دارد که او را از سرافکندگی نجات می­دهد؛ با اين وجود از علت پشم‌های دور اين شيار پرسيدم و او بی‌معطلی جواب داد: اين‌ها همان علف‌هايي هستند كه زير پاي سربازان مغول در پشت دروازه‌هاي ايران سبز شدند؛ از بس كه منتظر ماندند و راهي برايشان باز نشد. اين حاضرجوابي مادر‌ام را بعدها هم در مانيفست‌هاي گروه‌هاي فمنيستي و هم در لابه­‌لای گفتگوهاي احزاب ناسيوناليستي بالعينه مشاهده كردم. ولی تا جايی كه يادم می‌آيد مادر مرحوم من جزو هيچ گروه و حزبي نبود. انگار او يك مجسمه­ی ابوالهول تنهايی بود كه در خانواده­ی ما گماشته بودند تا مرا از پدرم دور نگه دارد. من هم لاجرم آنقدر منتظر ماندم كه مثل سربازان مغول، علف زير دماغ‌ام سبز شد و ديگر هيچ وقت مادرم را نديدم تا همين امروز يا شايد هم ديروز، كه اين نامه را دريافت كردم. از آن موقع به بعد هميشه ياد مادر را با پشم‌هاي روی بدن‌ام زنده نگه مي‌داشتم. به طوری كه هر وقت شلوارم را برای رفع حاجتی پایين می‌كشيدم و آن سربازان مغول را دور تا دور آنجايم می‌ديدم، ياد شجاعت‌هاي مادرم می‌افتادم و در حرف‌هايش صحت بيشتري مي‌دیدم،  چون برايم قابل لمس بود كه سربازها حتی دور تا دور قلعه‌هاي مركزی ايران را نيز محاصره كرده بودند.

 

آه مادر شجاع من! اكنون در گورخفته‌ای. با جای زخم‌ها دربدن‌ات…

حالا كه اين نامه خبر فروريزي ديوار چين را برايم نويد می‌دهد، شايد به جای حضور در مراسم فردا در سرزمين‌هاي آتن دنبال پدر بگردم. اگر او را زودتر يافتيد بگویيد كه جنايات‌ را فراموش كرده‌ام.

دوشنبه، ۱۰ خرداد ۱۳۸۹

مهدی سلیمی

 

Inside your pretending

Crimes have been swept aside

Somewhere where they can forget