دلم شور می‌زنه. نه اينکه نگران باشم، نه، ولی خب دير کرده. هميشه حول و حوش همين وقتا می‌رسيد، نرسيده. سر راه براش سيگار خريدم گذاشتم روی ميز، پهلوی زيرسيگاری.

.

غذاش آماده‌س، چايی‌ش هم آماده‌س. پگاه‌ هم نشسته پای تلويزيون منتظر. در رو که وا کنه اول نگاش می‌ره رو پگاه. خب، دوسش داره. از روزی که دنيا اومد زندگی ما رو عوض کرد. حالا نه اينکه زندگی بدی داشتيم، خيلی خوب بود. دوستامون حسرتشو می‌خوردن، ولی به جايی بند نبود، ستون نداشت. پگاه که دنيا اومد شد ستون زندگی ما.

.

خيلی چيزهارو فداش کرديم ولی راضی‌ايم. پگاه خيلی وقته برگشته. منتظر نشسته پای تلويزيون. او هم تا حالا بايد رسيده بود.

.

کجا مونده، هنوز نيامده، با کی تو اين کافی‌شاپ‌ها به حرف افتاده خدا می‌دونه. بعد از کار دوست داره بشينه با يکی پای يک ليوان چايی گپ بزنه، بعد سلانه سلانه راه بيفته طرف خونه و توی خونه دوباره يک ليوان چايی جلوش باشه. خونه رو به همه جا ترجيح می‌ده. حتی وقتايی که بعد از شام دوباره کتشو تنش می‌کنه و کراواتشو صاف می‌کنه که بره يک جايی، از نگاش پيداس که دلبسته خونه‌س.

.

موهاش جوگندمی شده. دو خط، چی دو تا، ده تا چين افتاده رو گونه‌هاش. به من می‌گه: «فکرشو نکن، تقديره، ما به پای هم پير می‌شيم» . من که غصه پيری رو نمی‌خورم. هنوز انقدر انرژی دارم که تا نصف شب يک تنه يک خونه رو بچرخونم. سر کار هم بقيه به من نگاه می‌کنن و کار می‌کنن. آواز می‌خونم و خنده از لبم نمی‌فته. هنوز هيچکس نفهميده که من کمردرد مزمن دارم. گاهی يکی از همکارا اصرار می‌کنه که چند دقيقه بشينم روی صندلی و نفس راست کنم. ميگم واسه چی، خسته نيستم که…،

تا آخر شب که روی تخت میفتم هنوز خسته نيستم. گاهی دير وقت شب برمی‌گرده، نمی‌دونه خوابم يا بيدار، می‌پرسه: بيداری؟…

بعد لباساشو در مياره، گوشه لحافو پس می‌زنه و با وسواس، که بيدارم نکنه، لبه‌ی تخت دراز می‌کشه و می‌گه: آخيش…

.

صبح‌ها زود از خواب پا می‌شيم. صبحانه خورده نخورده از خونه بيرون می‌زنيم. من زودتر بايد سر کار باشم. زودتر بيدار می‌شم. بيسر و صدا در کمد رو وا می‌کنم. پيژامه‌مو در ميارم و لباس می‌پوشم می‌رم سر کار. پگاه بعد از من می‌ره. عزيزم، چه آروم نشسته. من گشنه نيستم ولی ديگه وقت شامه. هنوز نيومده. تا يکساعت ديگه اگه نرسه من و پگاه غذامونو می‌خوريم.

.

روزی که پگاه دنيا اومد می‌گفتم عمری خواهد گذشت تا بزرگ شه. حالا بزرگ شده. چند سالشه.. يازده سال و نيم.

کم نيست. يازده سال پيش گفت: اين ميوه‌ی عشقمونه. گفتم: حالا هزار بار بيشتر از قبل دوستت دارم. گفتم: حالا که بهت نگاه می‌کنم يک جور نجابت پدرانه تو صورت‌ات می‌بينم. گفت: می‌خوای برم کنار؟

گفتم: نه، نه، کارتو بکن.

منظورم اين بود که هنوز خيلی دوسش دارم. بهش وابسته‌ام. ديگه هيچی نمی‌تونه ما رو از هم جدا کنه.

دستشو پايين آورد.

چقدر می‌فهميد.. که سينه‌هام.. آخه سينه مال دهن بچه‌اس. گشنه نيستم ولی ديگه بايد بخوريم.

.

تا نيمساعت ديگه حتما می‌رسه. وقتی مياد دوست داره چايی‌ش حاضر باشه. من هميشه چايی‌شو حاضر نگه می‌دارم. مگه او نمی‌کنه؟.. اونم هر کاری از دستش بر مياد برای من و بچه می‌کنه. خب ما خونواده‌شیم.

از در که مياد تو کفشاشو کنار در جفت می‌کنه. دوست نداره با کفش روی موکت بره. می‌ره می‌شينه روی مبل کنار پنجره. ليوان چايی‌شو می‌ذاره روی ميز، بغل دستش. روزنامه‌رو وا می‌کنه. من به اخبار خيلی علاقه دارم. اگه خبر مهمی باشه بلند می‌خونه. بعد با هم سفره رو می‌ندازيم. ميگه رابطه گرم خونوادگی برای سلامت روح بچه‌ لازمه. پگاه وقتی ما رو با هم می‌بينه می‌ره تو اتاقش. احساس امنيت می‌کنه. غذا رو که بکشم می‌رسه. شايدم وسط غذا برسه. از جا بلند می‌شم بغلش می‌کنم.

.

شايدم ببوسمش. امروز از صبح دلم می‌خواست ببوسمش. بوسه از ارکان مهم زندگيه. خيليا اهميتشو درک نمی‌کنن. نه اينکه صميمی نباشن با هم، نه، فقط بوسه رو، اهميت بوسه فراموش می‌کنن. بوسه، بين ما، نشانه‌ی وابستگی ما به همديگه است. از هم جدايی نداريم. هميشه وقتی که به هم می‌رسيم همو می‌بوسيم. من می‌گم تو خونه‌ی ما بوسه از مسواک صبح و شب بيشتر جا افتاده. حتی وقتی يکی‌مون می‌ره سفر، آخر شب، موقع بوسه رختخواب تلفن می‌زنه. به هم شب بخير می‌گيم و بعد می‌خوابيم.

دوست نداره بيرون از خونه بخوابه.

وقتی من نيستم جای ديگه نميخوابه.

فقط سر جای خودش. اين سيگارو که تا ته بکشم می‌رسه. همونجا روی مبل می‌شينه. صدای چرخ خياطی اذيتش می‌کنه. ولی چاره چيه، کارو که نميشه تعطيل کرد. هرجای خونه بشينم صدا می‌پيچه. می‌شينه روی مبل، گوشه اتاق، هدفون می‌ذاره به راديو گوش ميده. خودم براش خريدم. صورتش از صدای چرخ به هم می‌رفت. گاهی ساعت‌ها با همون پيشونی چين افتاده خيره می‌شه به يک جايی. هدفون رو که خريدم شبای هردومون آزاد شد. دير کرده.

.

يعنی ممکنه جايی شام خورده باشه؟

قيمه داريم. دوست نداره.

ولی خودش ميگه غذا غذاست، يه چيزی بپز بخوريم. به پگاه ميگه: بيا باباجون، بيا سر سفره. نيومد. وقتی بياد از جا بلند ميشم ميرم جلو، دستامو دور گردنش می‌ندازم.

.

اينموقع شب کجا می‌تونه باشه.. با کی… يعنی تصادف کرده؟ خب کجا.. شايد حالش به هم خورده کنار خيابون ايستاده تکيه داده به ديوار آمبولانس اومده بردنش بيمارستان. کدوم بيمارستان. اومد. کليدشو در آورد.

سلام

سلام.. بيداری..

بيدارم.. کجا بودی..

دير کردم

کجا بودی

بيرون

شام خوردی؟

خوردم

می‌خوابی؟

می‌خوابم

.

منم بايد ديگه بخوابم

حوصله ندارم ولی مسواکو بايد بزنم

مزه سيگار صبح‌ها دهنو مثل زهر تلخ می‌کنه

آينه هم لک آب گرفته

فردا تميزش ميکنم. حالا بايد بخوابم. خواب آسوده نشاط و سلامتی مياره. ما خيلی مواظبيم که خواب همديگه رو به هم نزنيم. درو آهسته می‌بندم. چراغو خاموش می‌کنم. روی زمين پيژامه‌مو پيدا می‌کنم. آهسته لحافو کنار می‌زنم. لبه‌ی تخت دراز می‌کشم

چقدر مونده تا خود صبح