ما در ایران کمبود خلاقیت نداشته‌ایم. از غرب هم کم خلاقیت وارد نکرده‌ایم. به اندازه‌ی کافی عرضه شده، اما مصرف نشده. یعنی مصرف نشده. یعنی افراد، خلاقیت های عرضه شده را گرفته‌اند گذاشته‌اند جایی لای کتاب‌های کتابخانه‌شان، یا انداخته‌اند دور گردن‌شان، یا گذاشته‌اند لای مدارک روشنفکری و صاحب‌ذوقی‌شان. حیف نیست؟
با آن همه خلاقیت چکار کرده‌اید که دنبال تازه‌اش می‌گردید؟
فرض کنیم در این وبلاگ خلاقیتی هم ظهور می‌کرد، چکارش می‌کردید؟ مثل بقیه‌ی خلاقیت‌هایی که دستآورد دیگران است، می‌گذاشتید جایی که دیگران ببینند شما هم اطلاعی از این خلاقیت عرضه‌شده دارید.
خلاقیت به چه درد شما می‌خورد وقتی یاد نگرفته‌اید از خلاقیت کار بکشید؟ وقتی حتی کسانی که ذوق یا شم یا شعور خلاقیت‌شناسی دارند، پیدایش که کردند، مثل لباس مهمانی، به تن‌ می‌کنند، و بعد، مهمانی تمام شد، در می‌آورند و باز می‌شوند همان که بودند، با پوست و گوشت خودشان، بی هیچ خلاقیتی.
اگر از خلاقیت‌های پرت شده به میان اجتماع، در همین قرن اخیر، به درستی استفاده می‌شد الان جایی ایستاده بودیم که از ناچاری و از گرسنگی فرهنگی و از دربدری ذهنی و آشوب کابوس روزمره‌های پر آشوب و پر خونریزی و بی امید، دربدر به دنبال راه نجاتی که همین الان خلق شده باشد و خیال ما را از خلق‌شدنش راحت کرده باشد، نمی‌گشتیم.

با وجود این، اگر امیدی بود که خلاقیت‌ها راه فراری از بن‌بست فرهنگی ما باشند، می‌شد بلند شد و خلاقیت زایید. اما به گمان من، اگر شما همین خلاقیت‌های تولیدشده را مثل نان بخورید و قورت بدهید، که بشود شما، بشود تن و ذهن شما، آن خلاقیت تبدیل به رفتار و روزمره‌ی شما می‌شود و گرهی از شما وا می‌کند و نیازی به خلاقیت تازه تا چند دهه‌ی دیگر نخواهد بود. آخرین حرفی که مطرح شد، که بار بزرگی را از دوش جمع روشنفکر و غیرروشنفکر می‌توانست بردارد، از دهان محمد مختاری بیرون آمد که جامعه‌ی عادت‌کرده به شبان، و روشنفکرانی که غم‌شان فقط انبوهیِ گله‌های پشت سرشان است را به نقد کشید. به دلیلی، به نظرم می‌آید دنبال خلاقیت گشتن در این وبلاگ، یا در نویسنده‌ی این وبلاگ از همان نیاز به شبان بر می‌خیزد، که اشتباه است، و اصولا چرا باید اینجا دنبال خلاقیت گشت؟ اینجا دنبال من بگردید. آن چیزی که مورد نیاز است، در شرایط امروز، خلاقیت نیست، تفکر است. و پس از آن، به کار بردن آنچه از تفکر به دست آمده است. و آن تفکر باید در فرد اتفاق بیفتد، در هر فرد.
وگرنه با یک خلاق، مثلا با یک فروغ (همان یک فروغ که شما تلاش کردید خشک‌اش‌ کنید و پوست‌اش را پر کنید از ادب و اندوه و عیسی‌های گهواره‌ای) دیگر نیازی به ناخن‌ساییدن دیگران پشت درهای هویت فردی نمی‌بود.
اما اینطور نیست، تفکر باید در فرد اتفاق بیفتد. باید هر نفر در خودش، نه در وبلاگش، و نه در آلبومی که از افتخارات خلاق‌ها جمع می‌کند، در خودش به دنبال نشانه‌های حیات بگردد. یعنی نشانه‌هایی که آدم را از ابزار متفاوت می‌کند. و لزومی ندارد من به جای شما اقدام به تفکر کنم و شما بیایید اینجا و تماشا کنید که تفکر اتفاق افتاد در این وبلاگ، و وقت‌تان تلف شود و از عمل تفکر توسط خودتان باز بمانید.
ما ناچاریم، به دلیل نیاز به حس زنده‌بودن و کنترل‌داشتن روی زندگی شخص خودمان، خودمان شخصا دست به تفکر بزنیم. نه برای زاییدن یکی دو خلاقیت، که دنیا دچار انبوهی‌ خلاقیت شده است، بلکه برای تماشای نزدیک‌ترین منظره‌ی ممکن، و کشف همین منظره، که از همه‌ی منظره‌ها نزدیک‌تر است و کشف کردنی‌تر. در واقع نگاه کردن به آنچه در گذشته خلق شده و دیده نشده، یعنی همین تنی که هنوز خیلی‌ها خودشان هم نمی‌دانند چه پیچ و خم‌هایی دارد، به همین نزدیکی، یعنی تن خودشان، مال خودشان، آزاد در اختیار خودشان، و هنوز نمی‌دانند چه پیچ و خم‌هایی دارد، حتی مال خودشان، نه مال دیگران که به هر حال نیاز به کسب اجازه دارد، کشف همین تن خود، که وقتی کشف شد می‌شود رسید به این که چه می‌تواند بکند این تن، و چه می‌خواهد و چه جوری بافته‌شده به آن‌چیزی که اسمش تن نیست، اسم‌اش را گذاشته‌اند روح، ولی خیلی خیلی شبیه به همین تن سرما گرما می‌خورد، و از همانجا می‌شود رسید به این که این من، بر چه اساسی، ناچار است از وقتی که موجود می‌شود نقش بازی کند؟ اگر برای یک روز، تمام آن نقش‌هایی را که به دنبال اسم شما، از زمانی که به دنیا آمده‌اید آمده‌اند را بردارید و کنار بگذارید و ببینید هنوز بدون آن نقش‌ها آدم هستید یا نه، و هنوز بدون این که پسر یا مادر یا شوهر یا دختر کسی باشید، هستید یا نه، بدون این که این‌ها باشید، هنوز آدم هستید یا نه، آن وقت آن «من» را شناخته‌اید و بی‌جهت و بدون تجربه و بدون دست‌زدن به جنس این «من» نمی‌گویید، زن همان گونه که هست و نزدیک‌ترین به آدم بودن. این زن، چیست که خیلی زیاد نزدیک به آدم‌بودن است؟ آدم، کیست؟ یعنی آدم، چیست؟ آدم در این فرهنگ چقدر حق شهروندی دارد اگر هیچکدام از آن نقش‌ها به دم‌اش نچسببده باشد؟ آدم، در این فرهنگ، فقط کسانی هستند که خوارمادر کسی هستند، چه با روسری چه بی‌روسری، و شیر می‌دهند، چه از دو پستان روی سینه چه از پستانی لای دو خایه.

فرهنگی که نیسا و آرش و دوستان دیگری که عجله دارند، حمل می‌کنند، به خلاقیت‌های تازه نیاز ندارد، اما نیاز دارد که خلاقیت‌های شده را بگیرد به کار ببندند. نیاز به فکر کردن دارد. چیزی در شما هست که تفکر را بخصوص برای شما ضروری‌تر از دیگران می‌دارد و آن نزدیکی ذهنی شما به کسانی است که حدس می‌زنم از نزدیکی ذهنی با آنها احساس شرمندگی می‌کنید. شما به نظر آ« جامعه‌ای که دوست دارید مورد انتقاد قرارش دهید بیش از آن احترام می‌گذارید که بتوانید مورد انتقاد قرارش دهید. خیال می‌کنید به دلیل آنکه ذهنیت کیهان کسی را که اداره ی ثبت احوال نام‌اش را ساقی قهرمان ثبت کرده، و می‌تواند هر مزخرف دیگری ثبت کند، و تفاوت چندانی نمی کرد، (می‌کرد، اما شما درک نمی‌کنید) س. ق. خوانده، پس س. ق. خواندن ساقی قهرمان نشانه‌ی بی احترامی به ساقی قهرمان است. و چون به نظر همان فرهنگ کس‌خل مترادف با خل است، و خل از عاقل احترام کمتری دارد، پس با کسخل خواندن ساقی قهرمان تمام وظیفه‌ی جست و جوی خلاقیت و بازسازی فرهنگی را انجام داده‌اید. شما به نظر کیهان بیش از آن احترام می‌گذارید که تشخیص بدهید هر نامی به این شخص، که ساقی قهرمان نامیده می شود بدهید، باز او همان است که الان هست، و پای جمله‌هایش را هر امضایی که بگذارد، آن امضا نشانه و شناسنامه‌ی صاحب آن قلم و آن ذهنیت است و جمله‌هایش به دلیل جمله‌هایش شناخته می‌شوند. این را کسانی که به معیارهای قراردادی آنقدر پابندند که راه اصلاح را گم می‌کنند، نمی‌فهمند. برای همین است که چرخ دنیا هی می‌چرخد و انگار که نچرخیده و شما هنوز همان جا که بودید ایستاده‌اید و فقط پیر می‌شوید. و هنوز همان زن/مردی هستید که نزدیکی چندانی به آدم حس نمی‌کند. در موارد ویژه، آدم از اینکه زن‌ها و مردها آدم نباشند زیاد احساس ناراحتی نمی‌کند اما اگر زن‌ها و مردها از دوری از آدم‌بودن احساس ناراحتی کنند باید نگاه کنند به خودشان و آن نقش‌هایی را که واقعا شاید زیاد هم برای آدم‌بودن ضروری نباشد را به عهده نگیرند. یا اگر گرفتند، زیاد جدی نگیرند. به هر حال، چراغ صحنه گاهی باید خاموش شود پرده گاهی باید کشیده شود، آدم باید بشود خودش، نه زن پدر خواهر شوهری که نوشته‌اند داده‌اند دست‌تان.

آسان نیست. مشکل آرش همین است، شاید مشکل نیسا هم همین باشد شاید هم نباشد،(به احتمال خیلی زیاد هست، فربد و نازلی هم با آن همه تجربه؟ یا سواد؟ توی همین دام افتادند)؛ تا ندانی کدام یکی از لباس‌های تن‌ات، لباس روی صحنه است، نمی‌دانی کدام لباس را از تن‌ات بیرون کنی تا فرهنگسازی کرده باشی.

..

با کامنت‌هایی که اینجا گذاشته می‌شود، مشکلی ندارم، این کامنت‌ها ابزار کار من اند. محتوای این کامنت‌ها، چه خوب چه بد، به شخص من ارتباطی پیدا نمی‌کنند. بخشی از این بی‌ارتباطی به دلیل ناآشنایی من با فرهنگ وبلاگ‌نویسی است. من عادت به قواعد شاعری دارم، می‌نویسم و می‌روم، منتظر جواب و سئوال نیستم. اما از امکان سؤال و جواب‌های اینجا استفاده می‌کنم برای تماشای مردم. تماشای مردم در رابطه‌های حضوری برای من به راحتی دست نمی‌دهد، چون خیلی از این کامنت‌ها را مردم رو در رو به زبان نمی‌آورند و در نتیجه خیلی از تحلیل‌هایی که اینجا از خودشان و ذهنیت خودشان به دست می‌دهند، در رابطه‌های حضوری پنهان می‌ماند. با وجود این، فقط کامنت‌هایی که به کارم می‌آیند را تأیید می‌کنم، یعنی کامنت‌هایی که می‌خواهم دیگران هم تماشا کنند. این برای راحتی خیال فربد و نازلی.

اما با فربد و نازلی کار دارم. با فربد کار دارم چون فرهنگسازی را دست کم گرفت. در همین ارتباط، کار کمرشکن زنان کمپین یک میلیون امضا را هم، که حداقل، اگر برنگردیم به دنباله‌ی تمام تلاش‌های خانه به خانه‌ی پیش از مشروطه، از همین سی سال پیش تا الان در حال کار و تجربه‌ی ممکن‌ترین راه برای «تغییر»اند، را نیز دست کم گرفت. پشت آن راهکار، یک دنیا تجربه خوابیده، و یک اساسنامه‌ی روشن و چند هدف معین. حالا این راهکار را فربد می‌خواهد برای ترویج … (برای ترویج چی؟ .. دو بار پرسیدم، جواب ندادی، باید بدانیم آن چیزی که توسط هر کدام از «ما» ترویج می‌شود، چیست)، برای ترویجِ؟ یک ذهنیتی؟ به کار بگیرد ؟ درست نیست. باید مشخص شود چه کسانی چه ذهنیتی را حمل، و سپس منتقل می‌کنند. در همین وبلاگ دیدی که خیلی از کسانی که کاملا موافق تلاش گسترده برای فرهنگسازی بودند، از چه جنسی هستند و چه درکی از فرهنگ دارند. تا زمانی که «فربد» که موافق ترویج نفر به نفر «فرهنگ نوسازی شده» است، توضیح ندهد آن فرهنگ چطور قرار است نوسازی شود و چه چیزی جایگزین چی چیزی خواهد شد، و «آرش» هم توضیح خودش را ندهد، هر دو توی یک صف ایستاده‌اند. و توی یک صف ایستادن با آرش به دلیل اشتباهاتی که در کامنت‌هایش در مورد «ما» و «زنان توسری خورده» و «فرهنگسازی» و «پس دادن قرض تاریخی به زنان محروم» مرتکب می‌شود، معقول نیست.

از طرف دیگر، نمی‌دانم چرا فربد ریدن را جرم می‌داند و آرش را  متهم به ریدن می‌کند. ریدن را نمی‌شود جرم به حساب آورد، نریدن، غیرانسانی است. خلاف قانون طبیعت است اگر کسی را به جرم ریدن محکوم کنیم. به نظر من، چیزی که فربد باید در نظر بگیرد این است که جرم آرش، حتی اگر جرم شناخته شود، تخلیه روده در جای نامناسب است. و این جای نامناسب یکبار از طرف عرف تعیین می‌شود یکبار از طرف شخص، و اگر کسی بی‌دلیل و بی‌تصمیم شعورمند، در جای نامناسب دست به تخلیه روده بزند، فقط به دلیل اینکه قادر نبوده جای مناسب را از نظر عرف و از نظر خود کشف کند یا درک کند، متهم به بی‌شعوری می‌شود. فربد عزیزم، باید دقیق باشی.

و نمی‌دانم نازلی چرا از خواندن کامنت‌های اینجا ناراحت شد. مگر بر اساس عرف، قرار جامعه این نبوده که به زن فاحشه ناسزا بگویند؟ خب، مردم دارند مطابق همین فرهنگی که زن فاحشه را سزاوار ناسزا شنیدن می‌داند، کارشان را می‌کنند. بهتر نیست ما بدانیم اگر احیانا در خیابان‌های ایران باشیم و فاحشه هم باشیم آشنایان‌مان با ما چه رفتاری خواهند داشت؟ گاهی این اشتباه پیش می‌آید که دولت مسئول همه‌ی ناسزاهاست.

تا زمانی که فاحشه بودن در ذهن مردم، جرم‌زدایی نشود، ما به هیچ کجا از اینجا که هستیم سفر نخواهیم کرد. هیچ اتفاق خاصی در فرهنگ نخواهد افتاد. دست زن به هیچ حقوقی نخواهد خورد. نازلی، به نظر من، تو اول باید قبول کنی که ساقی فاحشه است، بعد اصرار کنی که فاحشه‌بودن جرم نیست، چرا به ساقی ناسزا می‌گویید. حس من این است که تو به شکلی می‌خواهی بگویی، مردم بخدا ساقی فاحشه نیست، شما اشتباه فهمیده‌اید، بیخودی دارید فحش می‌دید. و خب، این نقض غرض است، از فاحشگی باید جرم‌زدایی کرد نه از ساقی.

۴دسامبر ۲۰۰۷