معلوم نیست چطور می شود همه ی مطالبات سی ساله ی همه ی مردم داخل و خارج ایران را در همین چند ماهه با همین جنبش با دست همین مردم داخل که فعلن تنها و کارآترین ابزارشان همین تن خودشان است که از چوب هم نیست، به دست آورد

اگر منصف باشیم باید مطالب جنبش را به مطالبات مردم داخل ایران محدود کنیم و یا دست کم با انبوه کردن مطالبات و متنوع کردن مطالبات و افزودن به مطالبات مردم جنبش، مردم داخل و بدنه ی رهبری جنبش را زیر فشار نشکنیم . این واقعیت است که مردم و رهبری به همان اندازه ی آنهایی که در روزهای بعد از انتخابات کشته شدند در معرض خطرند. آنهایی که این سی ساله را یا بخشی از این سی ساله را در خارج ایران زندگی کرده اند، می توانند سی سال دیگر هم صبر کنند. یا صبر نکنند اما تعیین کنند چه مقدار از هدف هاشان با واقعیت همخوانی دارد

اما واقعیت دیگر این است که جنبش، نتیجه ی سی سال شکست و پیروزهای قدم به قدم و تجربه های سخت به دست آمده است. دقیقن مال همین دو ماه پیش نیست. یعنی همین دو ماه پیش شروع نشده که بتواند سال ها تاب بیاورد، سال هاست شروع شده و دیگر نمی تواند صبر کند یعنی موردی یا توانی برای صبر کردن نمانده یعنی این مطالبات تمام این سی ساله است که جمع شده و دیگر امکان جواب نگرفتن ندارد. اما سهم مردمی که در داخل ایران زندگی کردند با سهم مردمی که بیرون از ایران زندگی کردند، برابر نیست.

این روزها خیلی حرف از رهبری جنبش و تصمیم گیری بر سر رهبری جنبش و انتقاد از رهبری جنبش می شود و حتی این هم  مطرح است که بعضی از گروه های خارج کشور به دلیل هر چی، سهم رهبری می خواهند.  مساله این نیست که گروه های خارج از کشور نباید سهم بخواهند یا سهمی در این سی ساله نداشته اند، مساله این است که این گروه ها حتی اگر همین الان به داخل ایران برگردند و بخواهند در اداره ی کارها مشارکت کنند، تجربه ندارند

در چند سال گذشته و حتی در سال گذشته دخالت این گروه ها تنها سودی که داشت تسریع حرکت های آهسته و پیوسته و تبدیل آن به گروه چریکی و بعد به سرعت، به نابودی آن بود. تقریبن تمام گروه ها در این سی ساله قربانی های خود را با دادن راهکارهای غیرمیدانی از بین شماری از ایرانیان داخل گرفته اند.

اما بزرگترین سود ایرانی های خارج به انقلاب ناتمام سی سال پیش، ایجاد امکانات آموزش راهکارهای مبارزه مدنی بود. با میانجی واقع شدن میان ابزار آموزشی بین المللی و ایرانیان داخل، و پل زدن میان امکانات دنیای خارج و داخل، آن چیزی که انقلاب نرم نام گرفت سال ها پیش اتفاق افتاد، مال امروز نیست، و دیگر تمام شده. چند سال است که مبارزه ی مدنی جنبش های داخل روی خط افتاده و دیگر نیازی به آغاز انقلاب نرم نیست

.

اگر خمینی سی سال پیش می توانست درک کند که باید تنها بخشی از یک بدنه ی رهبری باشد و نه رهبر انقلاب و یکی یکی همه ی آثار زندگی آزادشده ی بعد از انقلاب را از بین نمی برد این سی سال به این تلخی نمی گذشت

اما خمینی نمی توانست چون خمینی از ایران تبعید شده بود. تبعید تفاوت ذاتی با مهاجرت دارد. اتفاق تبعید ارتباط تبعیدی را با همه ی آن چه پشت سر گذاشته قطع می کند، و نه به دلخواه، به طور طبیعی. یعنی در شرایط تبعید، مثل پرت شدن، با این که نمی خواهی کیف و کلاهت از دستت بیفتد، اما می افتد.  زمانی که امکان بازگشت خمینی از تبعید را فراهم کردند، برگشت که جواب قدرت حاکم ایران را بدهد، یعنی با قدرت حاکم دعوا کند. نیامده بود به مردم و زندگی مردم پیوند بخورد و با مردم دردی را دوا کند. پیوند عاطفی با ایران نداشت و اگر داشت در طول پانزده سال بیرون بودن از فضای ایران، هیچ ارتباط طبیعی و منطقی با ایران نداشت. حرف های خمینی همه جواب بودند، سوال نبودند. در ذهن او همه چیز تعیین شده بود و خط کشی شده

تفاوت موسوی با خمینی این است که موسوی با ایران آشنا است. با آن ایرانی آشناست که خمینی نمی شناخت. از موضع منطق برخورد می کند نه از موضع قدرت. قدرت را تقسیم می کند حتی اگر به دلیل نیاز باشد. و درک نیاز موجود، تفاوت موسوی با خمینی است. برای موسوی ایستادن در کنار دیگران و همراه دیگران حرکت کردن، امر طبیعی است. موسوی در دهه های گذشته، وقتی که بیرون از حوزه ی سیاسی بوده است، احتمالن در داخل حوزه ی اجتماعی بوده، و احتمالن همان چیزی را یاد گرفته است که جنبش های مدنی ایران مثل جنبش زنان هم یاد گرفتند

من نگران حرکت های آینده ی موسوی و کروبی و خاتمی و دیگر چهره های قدرت جنبش ام، اما از گروه های سیاسی ساکن خارج از کشور وحشت دارم. به سادگی، در شرایط تبعید، این گروه ها  مثل خمینی، پیوند با شرایط ملموس داخل ایران را از دست داده اند و در نفرتی که از قدرت حاکم در ایران دارند، هدف شان براندازی قدرت است نه تحول شرایط زندگی مردم، و این همه اش به دلیل بدجنسی نیست اما نتیجه اش یکی است

شاید اگر الان یقه ی موسوی و کروبی و خاتمی گرفته شود و به شکلی به آنها این ندا رسانده شود که «دموکراسی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد» تنها چیزی است که می تواند حمایت صددرصد همگانی و نه فقط حمایت صددرصد بخشی از جنبش را به دنبال بیاورد واین شعار برای پیروزی این حمایت بزرگتر صددرصدی، حیاتی است، شاید امکان پاک کردن تمام نشانه های دیکتاتوری مریض و کثیف دینی بوجود بیاید، اما آن وقت مشکل دیگری پیدا می شود؛ ابزاری به دست دیوانه های تندرو داده می شود. آن ابزار خامنه ای و سپاه را از موضع دفاع بیرون می آورد و به موضع حمله می کشاند، به بهانه ی حفظ اسلام در عبارت جمهوری اسلامی.

بدنه ی رهبری جنبش، یعنی موسوی و کروبی و دیگران آمادگی مدیریت در شرایط این حمله ی شورشی را ندارند، اما برای مدیریت کشور در شرایط اصلاحات، مشکلی ندارند، یعنی در شرایط موجود که اصلاح طلبان در حال «اصلاح» کجی های حکومت و مدیریت اتفاقات به جانب حذف دیکتاتوری اند، مشکلی ندارند. مردم هم آمادگی انقلاب ندارند اما خواهان کوتاه کردن دست کودتاچی ها به دست قانون اند. این روش می تواند با همه خونریزی ها سالم و صلح آمیز جلوه کند اما انقلاب/شورش حتی با خونریزی کمتر از آنچه تا به حال شده، یک سرنوشت بنیان کن است

من تعلق به بخشی از جامعه ی ایران دارم که نیاز مبرم به رفع خفقان دارد. اولویت ما بهبود قوانین اجتماعی در مسیری است که ما در خطر مجازات اعدام نباشیم تا بتوانیم زندگی کنیم، یعنی بتوانیم بدون خستگی دائمی برای پنهانکاری در هنگام کار، کار کنیم. در زمانی که زندگی همه دشوار می گذشت، زندگی بخشی از جامعه ی دگرباشی که فعال مدنی نبود تا دشواری های کار را به شیوه ای دیگر تحلیل کند، اصلن نمی گذشت. یعنی کسی به دنیا می آمد و بزرگ می شد و پیر می شد و می مرد و زندگی نمی کرد. ما نه به خاطر ایدئولوژی، و نه به خاطر اعتقادات مذهبی، فقط به خاطر حق زندگی، فکر می کنیم که کروبی و موسوی و خاتمی می توانند محیطی به وجود بیاورند که حق تحصیل و اشتغال و مسکن و دیگر حقوق زندگی شهروندی به دگرباش های جنسی هم داده شود،  یا محیطی بوجود بیاورند که دگرباش های جنسی برای این حقوق لابی کنند. من فکر می کنم تجربه های کروبی و موسوی در سی ساله ی گذشته احتمال خیلی خیلی زیاد بوجود می آورد که این دو بعد از به دست گرفتن قدرت، فضای دموکراتیک را بازتولید کنند و امکان زندگی اقلیت قومی و مذهبی و جنسیتی و اقلیت های جنسی را که تا کنون با بیشرفی مفرط از فضای عمومی حذف شده اند را با حق شهروندی برابر، صد در صد برابر، بوجود بیاورند. جنبش سبز متشکل و متنوع است. همانقدر که شهروندان ممتاز، یعنی مردم مرفه شیکپوش و تحصیل کرده و معتبر پایتخت را در صف های خودش دارد، اقلیت های چندگانه را هم در دل خود دارد. اگر کسانی که لشکر و حامی موسوی و کروبی نبوده اند اما شده اند، از کار دست بکشند، تفاوت زیادی میان احمدی نژاد منهای مردم کشور، با موسوی منهای مردم کشور، نخواهد بود. اما این اتفاق نخواهد افتاد. تجربه ی سی ساله ی جداسازی صف ها و کشتن گروه گروه و جداسازی گروه گروه، نیاز همبستگی را برای مردم عزیز کرده است

تفاوت موسوی و خمینی در این است که موسوی تمام این سی ساله را همراه قشری که امروز جنبش را نمایندگی می کند، از جنگ، تا تصرف استادیوم های فوتبال توسط تماشاگران زن آمده است. خمینی پانزده سال رنگ ایران را ندیده بود و کوچه پس کوچه های ایران را نمی شناخت، در خیابان های پایتخت قدم نزده بود، کنار دریا نرفته بود، از حجره به دبیرستان و از آنجا به محیط دانشگاه نرفته بود و چیزی از همزمانی بخش بزرگی از ایران با خیابان های جهان نمی دانست. از آن مهمتر، با تن و جان مردم همخونی و همپیوندی نداشت، پاره شده بود و رفته بود و در برگشت آمده بود انتقام بگیرد. یعنی وقتی آوردندش، او آمد که انتقام بگیرد، کاری به دلخوشی های مردم نداشت

شاید کروبی و موسوی هم کاری به دلخوشی مردم نداشته باشند، اما چون وسط خیابان هستند دلخوشی های آنها بسیار شباهت به دلخوشی مردم دارد. شاید کمی تلاش کافی باشد که تهران را به کردستان و بلوچستان و آذربایجان و خوزستان گسترش بدهند، و شاید کمی دیگر تلاش کافی باشد که شهروند شیعه و سنی و بهایی و مسیحی و یهود را به یک اندازه شبیه مردم ببینند. اما مساله ی ما که دگرباش جنسی هستیم، به شاید نمی رسد. کسی باید به ما قول بدهد که در دولت آینده ما هم حق زندگی داریم هم حقوق شهروندی

ولی آیا از کسانی که این متن ها را می نویسند، واقعن می شود ترسید؟

محمد مصطفایی دیروز نوشته بود:» قرار بود امروز هفت نفر اعدام شود از بین آنها بهنود شجاعی توانست با دستور ریاست قوه قضاییه جان سالم به در برد و دیگران نیز تحت تاثیر صحبتهای فعالین حقوق بشر قرار گرفتند. مادران صلح از یک طرف و خانم امینی و آقایان ابراهیمی و جعفری و چند نفر دیگر تمام تلاش خودشان را به کار بستند. تا اینکه زمان اجرای حکم فرار رسید. آقای پور مکری اسامی اولیاءدم را صدا زد و همه رفتند داخل. پس از نیم ساعت سکوت و هیجان مامور نیروی انتظامی با صدای بلند فریاد زد که همه به خانه های خود بروند. امروز هیچ کس اعدام نشد.

خوشحال شده بودم به قدری که یک راست آمدم دفتر تا این خاطره را در وبلاگم ثبت کنم.

از ریاست قوه قضاییه و تمام کسانی که در راه نجات محکومین به مرگ زحمت کشیدند به خصوص خبرنگاران داخلی و خارجی صمیمانه سپاسگذارم. امیدوارم روزی شاهد هیچ اعدامی نباشیم. شاهد خشونت و خون ریزی نباشیم و همه با هم کشور شایسته ایرانی بسازیم»

امروز در ایران، و در استان های محروم، همه ی مردم هر کدام به دلیلی و به شکلی خودشان خودگردانند و خودشان امور را راه می برند، و بار دولت کارندان را هم روی دوش خودشان گذاشته اند. با این مردم، آیا می شود از تبعیض ترسید؟

یکی دیگر از بایدهایی که ما در جامعه ی دگرباشی جنسی داریم انفجار حضور است، که باید باشد

۲۱ آگوست ۲۰۰۹