تصویر من از خوشبختی، تصویر من است که سالم‌ام اما مرده‌ام، بی آن که زنده نباشم برای خودم

>

و نفس بکشم و راه بروم و مویرگ‌ها و شاهرگ‌هایم را وجب کنم و گاهی با زبان مزه کنم، طعم استخوان‌های زیر دنده‌ام را بچشم تف کنم، و راه بروم و برگردم و ضربان قلبم را نگه دارم، بعد تند تند بکوبانم‌شان بروند،
عرق کنم

>

موهایم را ول کنم توی چاه گلویم تا سر ریه‌هایم

>

به سرفه بیفتم بی‌سیگار

خط شاش را بگیرم از لای پا تا کف پا تا کف زمین و زمین را بچسبانمبهصورتم

در فاصله‌ی دو خودخواهی