عزیزم در خیابان‌های عزیزش

می‌دود

از چار و نیم عصر

تا ساعتی آنور سه‌ و‌ نیم صبح

از خواب می‌رود از هوش

دوسه‌چارپنج بار یکبار  پی‌ام می‌دهد که چشم‌هاش

در چشمخانه نترکیده هنوز

دستش هنوز هست    مشت می‌شود

با پاها و زانوها و انگشت‌های پاهاش که  روی دست و لای لب‌های منند، همیشه، می‌رود،

باز تا مسیر را گم می‌کند چنگ‌چنگ چشم‌ها و موهام از سرم کنده می‌شود

 

می‌ترسم حتی وقتی با هم هستم، و خون

با همه با هم جاری می‌شود، و خیابان

با همه با هم غلغله می‌زند، و صدا

با همه باهم الله  و اکبر را می‌کشد بیرون، و کسی

با همه با هم آب از زمین لیس می‌زند، و چیزی

در همه با هم می‌پیچد مثل گردباد تا از گلوی همه با هم بیرون بزند، و جان‌ها

همه تن می‌شوند تا دست بزنند

 

آیا عزیز من از شب تا صبح آنجا بود یا از صبح تا غروب، و آیا

این‌جای بازویش کبود بود یا این‌جای گونه‌اش، و آیا

پیشانی‌اش شکسته بود یا ساق پایش، و آیا

زیر سینه‌اش چاک خورده بود یا خراش خورده بود یا کمی کبود بود یا گوشه‌ی لبش، و آیا

هنوز تب دارد؟

نفس‌اش چی

سرش شکسته بود؟

از دندان‌هاش چه خبر؟

دندان‌های من چی؟

.

خبری نیست؟

 

۳ آگوست ۲۰۰۹