در این سالهای بعد از انقلاب، و در سالهای قبل از انقلاب که من یادم می آید، مردم زیر بار ممنوعیت هایی که دوست نداشتند نرفتند، راه بیرون رفت را پیدا کردند. اخلاقیات یکی از آنها نیست، اخلاقیات را مردم دوست دارند.

اخلاقیات را زن ها به همان اندازه دوست دارند که مردها. گاهی اخلاقیات برای زنها دست آویز بهتری است تا برای مردها اما محدودیت هایی که مثل دیوار جلو صورت زنها بالا رفته است و زندان ساخته است هم از همان اخلاقیات ناشی می شود.

وضع، آنجا، خیلی اسفناک نیست اگر ما به آن اخلاقیات باور نداشته باشیم.

یاسمن می گوید کابوس متهم شدن به خرابی، زندگی زن را در آنجا اسفناک کرده است. می گوید، کابوس. کابوس چیزی است آنسوی واقعیت، واقعیت نیست کابوس. راه روبرو شدن با کابوس، یا راه بیرون رفت از کابوس هم متفاوت است با راههای مقابله با واقعیت. حالا، زن که خراب می شود کجایش خراب می شود؟ یعنی واقعا زنها به این سؤال تا بحال جواب نداده اند؟ هیچ زنی تا بحال به خودش نگاه نکرده است ببیند وقتی او را متهم به خراب شدن کردند، کجایش خراب شده است؟ اگر همه جایش به خوبی و به قدرت و دقت سابق کار می کند، پس این اتهام خرابی بی اساس است، نیست؟

و اگر خود زن معتقد باشد که خراب نشده است و هنوز درست و با دقت کار می کند، یعنی دیگران که به او نگاه میکنند و انگ می زنند، یا دیوانه اند، یا قصد آزار او را دارند. پس باید با آن دیگران مبارزه کرد. اینجا از سنگسار زن توسط دولت حرف نمی زنیم. از سنگسار زن توسط خودش حرف می زنیم. یعنی آن «خراب» شدن که دیگران به عنوان اتهام عرضه می کنند، کابوسی است که برای زن تبدیل می شود به واقعیت وجودی خودش، خودش را خراب می بیند و لزومی به آزمایش درستی و غلطی اتهام هم نمی یابد. خودش را محکوم می کند به سنگسار توسط خودش. آنوقت است که از درد گریه می کند. تنها در این شرایط است که زن، که وقتی به قامت و چهره اش نگاه می کنی و قابلیت هایش را در حال انجام کار می بینی هیچ هم ضعیف به نظر نمی آید، چه کوتاه باشد چه بلند، چه چاق باشد چه لاغر، چه زمخت باشد چه ظریف، چه قلدر باشد چه نحیف، خود را در چشم ذهن خودش شکننده می بیند و دردمند. مثل ساقه ی نحیف یاس، یا هر گیاه دیگری، همانجور که عادت کرده ایم زنها را ببینیم. و دیگرانی را می طلبد تا دستش را بگیرند از زیر بار سنگ بکشند بیرون. به هر حال در این دنیا باید آدم های مهربانی وجود داشته باشند که این آهوی در خون تپیده را پناه بدهند. اما این واقعیت، واقعیت ندارد. زن این کابوس را تبدیل می کند به واقعیت. اگر به زن بگویید پاشنه کفش اش خراب است، هر چه از دهنش در بیاید نثارتان می کند. چون نگاه می کند می بیند پاشنه ی کفش اش سالم است. یا هر اتهامی دیگری … بزنید و نتیجه اش را تماشا کنید. اتهامتان را نمی خرد. اما اتهام خرابی را چرا می خرد؟ وقتی می گویند زنی خراب است، یعنی کجایش خراب است؟ چه کسی بهتر از خود زن می داند که خراب شده است یا نه؟ می شود یکی یکی اعضا را از سر تا نوک پا آزمایش کرد و مطمئن شد که خرابی اتفاق افتاده است یا نه. حتی می شود دست برد آن تو و از درست بودنش اطمینان حاصل کرد. می شود در آینه نگاه کرد برای اطمینان. اگر به من اتهام بزنند که شده ام درخت توت سر خیابان، باور کنم؟ اینجا با اتهامی که دولت به زن می زند روبرو نیستیم، با زن و عزیزان اطرافش روبروییم.

نازنین مریم با مردانی که عاشقانشان می شود، و عاشقش می شوند ازدواج نمی کند چون پدرش اجازه نمی دهد و اگر بدون اجازه ی پدرش ازدواج کند اتفاق بدی می افتد که من دقیقا نمی دانم چیست. حدس می زنم چیزی نظیر بی احترام شدن در محیط و این چیزها باشد. ولی مگر فرق پدر یک زن، با مردم غریبه چیست وقتی اختیار زندگی زن را به زور از دستش می گیرد؟ فراموش نکنیم زنهایی که توسط پدرانشان کشته شدند، یا از پدرانشان کتک خوردند، مادر و خواهرانی هم داشته اند که ترجیح داده اند کنار بایستند و تماشا کنند وگرنه در هر خانه ای دو سه صندلی پیدا می شود که زنهای دیگر خانه بلند کنند و بکوبند توی سر مردی که دارد یکی دیگر از زن های خانه را آزار می دهد. در له شدن سرنوشت زنها، مادرها بیشتر مؤثرند تا پدرها چون مادرها به پدرها اجازه می دهند که خانه را اداره کنند. انگار هر نسل از زنها می ایستند کنار همان پرتگاهی که خودشان در آن سرازیر شده اند تا دخترانشان هم سرازیر شوند توی همان پرتگاه و معلوم شود که این پرت شدن، کار خدا است، نه کار خودشان و چاره ای نیست غیر از همین پرت شدن. انگار دختران جوانی که ناگهان تبدیل می شوند به مادر، می خواهند دامن دخترشان را هم بگیرند بکشند همانجا. وگرنه، وقتی نازنین مریم از پنجره هایی حرف می زند که همراه مادرش می دویدند و می بستندشان که آبروریزی نشود، کیست که با خودش فکر نکند که باید می دویدند پنجره ها را باز می کردند تا صدای جانوری که در خانه به جان اهل خانه افتاده است توی کوچه شنیده شود. حرف مردم، چقدر دردناک تر است از دندانی که نازنین مریم می گوید فشار می دهد روی هم که دلش برای دلخواسته های خودش تنگ نشود؟ لذتی پنهان در این درد کشیدن بی انتها هست؟ آیا ما چهره ی حق به جانب معصوم زجر کشیده ی خودمان را بیشتر از چهره ی پرروی بی حیای مستقل خندان خودمان دوست نداریم؟ آیا به نظر خودمان زیباتر نیستیم وقتی هاله ای از غم دور صورتمان را گرفته است؟

خب مسلم است که نمی شود رفت توی دادگاه جمهوری اسلامی و گفت می خواهم طلاق بگیرم چون شوهرم مرا خوب نمی‌کند. خیلی چیزها را نمی شود در دادگاههای جمهوری اسلامی گفت. اما بیرون از دادگاه که می شود گفت. اگر تفاوت سلیقه در سکس، اختلاف نیست، و اختلاف اساسی نیست، چه اختلافی اختلاف است وقتی یاسمن می گوید، خوب شد اختلافمان بالا گرفت وگرنه .. و چرا نمی شود این را به همه گفت؟ مگر زن ها و مردها جز برای داشتن سکس قانونی، به محضر می روند؟ خب، تأمین مادی و تولید بچه، و پیروی از رسم ازدواج هم هست، اما، مگر سکس دلیل اصلی ازدواج نیست؟ پس اختلاف سلیقه ی جنسی قاعدتا باید مهم ترین اختلاف باشد، چرا باید این یکی، اختلاف پنهان باشد، به زبان نیامدنی باشد؟ نه توی دادگاه، بیرون از دادگاه. چرا باید عزیزان اطراف زن به او بگویند که خراب است اگر از ازدواج توقع سکس خوب داشته باشد؟ مگر کسی برای به دست آوردن جنس بد هم قدم پیش می گذارد؟

زندگی در هر لحظه و از هر زاویه ای، بده بستان است. وقتی کسی را دوست داریم، با او در حال بده بستان ایم، دوست داشتن می دهیم دوست داشتن می گیریم، اگر کمتر از آنچه می دهد می گیرد، خب باید معامله را به هم زد. اگر بیشتر از آنچه می دهد می خواهد، باید معامله را به هم زد. عمر متوسط ما ایرانی ها شصت سال است مژگان. از این شصت سال، برای فرهنگ ایرانی، فقط چهل سالش عمر مفید به شمار می رود. مگر چقدر وقت در زندگی هر زنی برای معامله های زیان آور هست؟ اگر بابت یک دوست داشتن ساده، تمام عمر و آزادی و عشق و عاطفه را می خواهند بگیرند، بهتر نیست به هم بزنی؟ دنبال کسی بگردی که منصفانه تر عاطفه می دهد و میگیرد؟ به نظر من این هم خصوصیات مردها نیست که همه چیز زن را بخواهند. اتفاق افتاده است که زن ها، وقتی مردی همه چیزشان را طلب نکرده است، مطمئن شده اند که به اندازه ی کافی دوست داشته نشده اند، ول شده اند به حال خودشان. حالا شاید مردها هم گیج باشند در ارتباط با آنچه زن ها می خواهند. نمی دانم. من فکر می کنم بهای دوست داشتن سنگین نیست، فقط نباید آدم های مزخرف را دوست داشت. یعنی به نظر من آدم باید برای دوست داشتن یک آدم دیگر، دلیل داشته باشد، اما نه دلیل مردم پسند، دلیلی که فقط برای خودش قابل قبول باشد، یعنی کسی را دوست داشته باشد که اگر هیچ حسن معقول نداشته باشد بتواند به همان اندازه ای که برای آدم کافی است آدم را دوست داشته باشد تا گله پیش نیاید.

من دو بار در زندگی در شرایطی قرار گرفته ام که تنها چاره ام کشتن خودم و بچه هایم بوده و هیچ چاره ی دیگری نداشته ام. تصمیم ام را هر دو بار گرفته ام و آماده شده ام که خودم و بچه هایم را بکشم. یک بار روزهای آخری که در ایران بودم و یک بار  سال اولی که وارد کانادا شدم. وقتی با اطمینان کامل تصمیم ام را گرفتم و وسایل اش را هم آماده کردم، راه های دیگر همه آسان تر از آنچه قبلا بودند شدند، ترس نداشتند. ترس هر اتفاقی در برابر آن کشتن و مردن خنده دار به نظرم آمد. یعنی آماده شدن برای آن آخرین قدم، قدم های سخت را آسان کرد. منظورم این است که برایم خیلی پیش آمده که دنیا خیلی تنگ بشود، اما باید یکجوری گشادش می کردم که امکان نفس کشیدن به من بدهد، من در شرایط وحشتناک خیلی زندگی کرده ام اما چون مطمئن بوده ام که روزمره ام را اگر از دست بدهم در ازایش چیزی که بیرزد نخواهم گرفت، دلم نخواست که روزمره ی دلخواهم را از دست بدهم.

یرما، این برای تو بود و اسمی که گذاشتی روی من، اما از حالا به بعد عوضش می کنم من بلد نیستم از اون اسمها داشته باشم.

۱۷ اکتبر ۲۰۰۷