شهرنشینی، شروع شد تا انسان شکست را بخورد و در انزوای آدم

 

در انزوای آدم و خاک

 

در انزوای آدم و خورشید

 

در انزوای آدم و ماه

 

در انزوای آدم و باد

 

در انزوای آدم و آب

 

در انزوای آدم و گشنگی

 

در انزوای آدم و تشنگی

 

در انزوای آدم و خواب

 

در انزوای آدم و بی‌خوابی بی‌پایان

 

در انزوای آدم و واقعیت موجود

 

در انزوای آدم و هوشیاری

 

در انزوای آدم و حیرت از منظره‌ای که هست

 

که نیست

 

در انزوای آدم و سرعت

 

در انزوای آدم و فرار به روبرو

 

در انزوای آدم و شتاب

 

در انزوای آدم و شتاب بیرونی

 

در انزوای آدم و شتاب درونی

 

در انزوای آدم و دستور کار

 

در انزوای آدم و برنامه‌نویسی‌هایی که تا ابد نفس می‌کشند و می‌روند

 

در انزوای آدم و بی‌هوشی

 

در انزوای آدم و واقعیت ناموجود

 

در انزوای آدم و توهم ناانسانی

 

در انزوای آدم و ریشه

 

در انزوای آدم و بی‌ریشگی‌های بی‌هویتی‌های بی‌اختیار به ناگزیر

 

در انزوای آدم و دهلیز

 

در انزوای آدم و چشم‌ای که از روبرو، از سمت چپ، راست، از پشت سر، از آن‌طرف نگاه می‌کند سر بر می‌گرداند نگاه می‌کند خیره می‌ماند نگاه می‌کند اعتماد می‌کنی نگاه می‌کند هول می‌کنی نگاه می‌کند بی چاقو گلوی شریان‌ها را سوراخ می‌کند و هراس

 

در انزوای آدم و چشم‌ای که زیر پوست می‌رود از زیر پوست شریان‌های سوراخ سوراخ را التیام می‌دهد و عشق، مهر می‌شود در انزوای آدم و اطمینان به اضطراب
.
.

.

.

.

.

آدم را شهر کند شهروند کند راه کند شاهراه کند شیرین و شاد

 

شهرنشینی، شروع که شد،

آدم، شکست را که خورد،

که شکست، خورده شده باشد،

که از میان برداشته  شده باشد،

از روده بیرون رانده شده باشد،

گه شده باشد،

رفته باشد از فهرست دشمنان بیرون،

شکست خورد

.