… دارد.

شاخ

دارد.

شاخ

دارد.

شاخ

دارد.

این جانور

زانوهاش،

زانوی خداست؛

خم نمی‌شود.

شانه‌هاش، من‌ام، پهن، زیر سر.

دل‌اش، آهوست، رمیده.

چشم‌اش، شیرین. هی توی چشمه تن می‌شوید.

کف پاهاش اینجاست، کف دست‌ام.

گردن‌اش آنجاست، سر آن شاخه.

سیب می‌چیند.

این جانور سینه ‌اش صاف است.

سرش سر کوه است، درد می‌کند.

ناخن‌هاش. دندان‌هاش. دست‌‌اش. زخم می‌زنند چون دوست می‌دارند.

این جانور این جانور همین جانور

گوش می‌دهد به تق تق دندان‌ها، چشمش آب می‌خورد.

این جانور

این جانور

سرش آنجاست، روی متکا، شاخ‌هاش از لای موهایش، صاف‌اش، سیاه‌اش بیرون پریده، فرو رفته زیر سینه‌ام؛ سرم رفت سرِ شاخ‌اش.

:

سرم اینجاست:‌  پستان‌اش لای پاهاش، شیر می‌خورم