خواهش،

نیست،

مگر،

از ته کس راه بیفتد،

سرگردان، تا توی جمجمه،

و بریزد توی گلو،

و لحظهای از خاطرهات از پیش چشم پر بزند،

بریزی پشت پلک، دوباره،

من سر تکان بدهم، انگار، و عینک عوض کنم،

به روبرویی در بیرون نگاه کنم