این داستان موشی است

که

عاشق پنجول گربه‌ای شده بود که

لب هره دراز کشید

دست‌اش را ول کرد جلو سوراخ موشی که خف کرده

زل زده

به پنجول گربه که ول جلو سوراخ

 

..

..

..

حوصله‌اش سر رفت از موشی که نشسته توی سوراخ، و گیج و گمیده و زل به پنجول گربه‌ای که لمیده، خسته، پنجول‌اش رو به سوراخ موش، طعم لیسیدن داشت

 

تا،

موش،

منگ،

سرش را جلو بکشد،

دهن بچسباند به لبِ سوراخ،

لب بچسباند به پنجولِ گربه‌ که ول…

 

زبان بمالد روی گربه‌ی پنجول

لب بچسباند به پنجول نرم تیز، تا پنجولِ نرمِ تیز، گربه را ول کند برود تو، کنار موش…

 

که موش، سرش را بیرون ببرد، ببرد لای پنجول گربه که بالای هره لمیده،

نگاه می‌کند به لب حوض،

جیک جیک پرپرپر،

قارقار

رفت‌ها را

..

..

..

..

..

..

نگاه می‌کند

.

 

دمدمه‌های غروب

 

..

همینجا

..

نوشته‌اند

..

تا ته

..

ورق زدی؟

 

بزن!

..

حالا،

داستان پنجول گربه‌ای که ول شد روی سوراخ موشی که نشسته بود توی سوراخ، و زل به پنجول گربه‌ای که موش‌اش را سوراخ‌سوراخ کرد و رفت لب حوض، و یک دسته آب درخشان پراند روی هوا !

 

..

ورق بزن !

 

..

اینجا نشسته‌ام.