شکل تن تو را گرفته‌ام از بس گرفته‌ام‌ات توی آغوش وقتی که انگار خوابیده‌ای و چکار می‌کنی و  هیچ‌کار.

من، چوب‌ام. از چوب‌ام.

می‌گیرم‌ات توی آغوش، می‌چسبانم‌ات به تن‌ام.

تن‌ام، خود خود من است، یا فرقی نیست بین من و تن‌ام، یا من آمده‌ام تا زیر پوست تا پوست تو را بو کنم وقتی در آغوش منی که در آغوش‌ات گرفته‌ام وقتی هیچ نداری در آغوش، و چوب شده‌ام از جنس صندلی.

گیج می‌شوم از بس گیج‌ات دل‌ام می‌خواهد بکنم هی این وقت‌ها که هی می‌گیری آغوش را به پوچ.

من چوب‌ام، آدم نیستم، اگر باشم از آن آغوش‌ها که نباید باشم نیستم، نمی‌مانم به آغوش.

شکل تن تو را گرفته‌ام، دراز، گود شده‌ام.

جای شانه و کمرت فرو رفته توی تن‌ام.

سرم جلو رفته تا دور گردن‌ات.

خم شده زانوهام پشت به پشت زانوهات.

دست‌ام افتاده روی دل‌ات روی زیر سینه‌ات که بالاتر است از زیر شکم که دست نمی‌زنم. چرا بزنم؟

حالا مرا برمی‌دارند می‌گذارند آنجا، زیرِ روی طاقچه، چون شکل آغوش تو را گرفته‌ام، از چوب‌ام.

تو رفته‌ای خیابان‌ها را تا ته بگردی ببینی ببری توی گلوت، یک ساعت.

کف دست‌ات را می‌مالی دور گلوت.

کف دست‌ات را می‌مالی.

سرت را می‌مالی به پتو.

من، آغوش‌ام.

از این جا که می‌روی بیرون، شکل تن تو را گرفته‌ام از بس تن تو را گرفته‌ام.

سرت را گرفته‌ام روی دل‌ام، زیر سینه که پستان‌هاش هستند، بیکار.

تو آنجایی. دیگر نمی‌بینم.