خیلی عزیزه این جوزف. دیر اومد و انگار که زود رسیده، صندلی روبروی منو کشید جلو و گفت: نه راحت نیست، کمرمو درد میاره. بشینیم پشت اون یکی میز.

باشه جوزف، هر جور دوست داری.

نشسته‌ایم توی حیاط رستوران که یک حفاظ کوتاه مشبک با ازدحام خیابان بلور فاصله دارد. درست پشت سرش دیوار سر به فلک کشیده‌ای‌ست که نمی‌بیندش تا وقتی که بگویم: ببین دیوارو..

می‌گوید: آره، چه دیوار معرکه‌ای.

ولی راستش مطمئن نیستم دیوار را دیده باشد. نگاهی سرسری انداخت به دیوار. دیوار. معرکه. بهش گفتم که چکار کرده‌ام و او انگار نه انگار، نگاهم کرد. بی‌تفاوت.

و بهش گفتم که، بعد برش داشتم گذاشتمش تو یخچال..

گارسون که آمد غذا را او سفارش داد. نه. من سفارش دادم. او گفت: آبجو لطفا.

گفتم: ببینم، چرا نگفتی شراب بیاره برات؟

یعنی نباید جشن می‌گرفتیم؟ شاید اینها رسم دارند به جای شراب، آبجو بخورند. همین را پرسیدم. می‌خواستم بدانم.

گارسون گفت: چکارش داری، دست از سرش وردار. اصلا شماها رفیقی چیزی هستین؟ همو می‌شناسین؟

جوزف گفت: «آره، با هم دوستیم، اذیتم نمی‌کنه، فقط یک خورده کنجکاوه دیگه، خب، ما با یه آبجو شروع می‌کنیم.

گفتم: برا من قهوه لطفا.

گذشت. ساعت‌ها گذشت، نیمه‌های شب بود که بالاخره پرسید: راستی چرا؟ چرا گذاشتیش تو یخچال؟ که مثلا خراب نشه؟ می‌خوای به پای هم پیر بشین؟

گند زدی جوزف. تا اینجاشو خوب اومده بودی، خرابش نکن

.

حالا دارم به چشم‌هایش فکر می‌کنم که مثل آب‌نبات است و موهاش، نه زرد، نه طلایی، و نه.. موهاش رنگ عسل است. به نظر خسته می‌آید. خسته‌ای جوزف؟

چشم‌هاش رنگ آب‌نبات سبز یا آب‌نبات آبی است. آب‌نبات سبزها معمولا مزه‌ی تند نعنا دارند. دلم می‌خواهد فکر کنم که چشمهاش آب‌نبات‌های آبی‌اند، یا اگر سبزند، مثل انگور شیرین و آبدارند. تا دست دراز می‌کنم پوستش می‌پژمرد. چرا آخه؟

جوزف، نمی‌خواستم حفظش کنم، ولی آخه کاری نمی‌شد کرد غیر از همین که بندازمش تو یخچال. باورت می‌شه؟

مردها همیشه گرسنه‌اند مگر اینکه از تو بدشان بیاید. از من بدش نمی‌آید. با هم دوستیم. فقط دلش نمی‌خواهد غذا سفارش بدهد، کورونا سفارش می‌دهد، آبجوی محبوب من، و می‌پرسد: گشنه‌ای؟

: خیلی.

به گارسون، که جوون و خوش‌ سر و زبون و خوش قیافه و صمیمی و و .. نفسم گرفت .. و یک خورده هم مشنگه، گفتم: برا من مرغ لطفا، همین مرغ سرخ کرده، پخته نه‌ ها، سرخ کرده. با سیب‌زمینی سرخ کرده.»

و از حال رفتم.

کسی می‌دونه من هفته‌هاست لب به هیچی نزدم؟ به خدا. هیچی نخورده‌م. عوضش سیگار کشیده‌م، یک عالمه. نخند. خنده نداره. کاوه‌ی ما خیلی خوب بود، ماه. دنیا که اومد دختر بود. بعد بدون این که یک کلمه بروز بده پسر شد و بعدش هم بی‌خبر (فکرشو بکن من، که مثلا تو این رابطه «مادر»م، چه جوری شوکه شدم)، گذاشت و رفت. منو گذاشت و رفت. این هم حتی نه، گذاشت رفت و همینجور نشست همین جا جلو چشمم، روی این مبل.

می‌خوابید و می‌خورد و نگاه می‌کرد و منو نمی‌دید.

می‌دونستم رفته، ولی همونجا نشسته بود.

جونم رو به لبم رسوند.

اینجوریه وقتی کسی، کسی رو ول می‌کنه؟ ما اینجوری‌شو نداریم. اونجا یا اصلا به حساب نمی‌یارنت که ولت کنن، یا دورت می‌ندازن، یا می‌دنت دست یکی دیگه. ولی اینجوری که این ول کرد مثل اینه که کسی که با تو، کنار تو، ایستاده .. بوده .. روشو برمی‌گردونه راهشو می‌گیره می‌‌ره. و تو همونجور همونجا می‌ایستی و چشماتو که از آفتاب آزرده‌س با کف دست می‌پوشونی و خیره می‌شی به شست پات.

 منم ول کردم.

بعد رفتم طرف مبل، همونجایی که نشسته بود، و تیکه تیکه گذاشتمش تو کیسه و کیسه رو گذاشتم تو یخچال.

باز مات نگاه می‌کند. چقدر خونسرد. مرسی جوزف.

جوزف مرغ دوست ندارد، اسپاگتی سفارش می‌دهد. گارسون که رفت خم می‌شود طرف من و پچ پچ می‌گوید: ما هیچ وقت، یعنی هیچ وقت، مرغ رو نمی‌خوریم. مردم اینجا هیچ وقت اسم مرغ رو به عنوان غذا نمیارن. از دست پسره ناراحت نشو، – حالا انگشت اشاره‌اش را بالا نگه داشته –  ممکنه من بتونم یه جورایی مرغ گیر بیارم. دفعه‌ی دیگه که اومدی خونه‌ی من، با هم مرغ می‌پزیم. و مثل پسربچه‌های تخس به هوا شلیک می‌کند: پچووو پچووو چوو چووو کیو کیو

وقت رفتن است.

پیش از این که راه بیفتم دیوار پشت سرش را نشانش می‌دهم که زیر انبوه پیچک‌ها گم شده. پیچک‌های سبز زنده که نفس می‌زنند، نفس می‌زنند، نفس نفس می‌زنند، و شب را در عطری با شکوه غرق می‌کنند. می‌گوید: چه خوشگله این دیوار، معرکه‌س. چه دیواری، آره، دفعه‌ی دیگه که اومدی با هم مرغ می‌پزیم ..، و پلک‌هایش را با لبخندی شیرین هم می‌آورد.

وقت رفتن است. باید راه بیفتم.

از ایستگاه بلور و اسپاداینا سه ربع ساعت طول می‌کشه تا متروی آر.تی.، ازاونجا ترن عوض می‌کنم. ده دقیقه می‌کشه تا مک‌کاون. ماشینم را اونجا پارک کرده‌م. از اونجا با ماشین، بیست و دو، سه دقیقه راه است تا دم خونه‌مون. نامه به جوزف را توی ترن شروع کردم.

جوزف عزیز سلام

چقدر خوب شد که اومدی، باور کن. فکر نمی‌کردم تو این بارون بتونی خودت رو برسونی. بعدا مفصل‌تر برات می‌نویسم و از اینجور چیزها..

ولی چرا بهش نگم؟ برای اینکه دلش نمی‌خواد بدونه؟ و از این جور پیزا.. هنوز حواسم به شاپورمونه که اینجور پرت و پلا می‌گم؟ نه بابا..

خونه که رسیدم شاپورمون.. تو یخچال بود.. می‌دونم.. و با من حرف نمی‌زد. یکی از دستاش نیس. من از کجا می‌دونم؟ من می‌دونم. خیلی چیزا می‌دونم.

با مهر

ساقی

.

جوزف عزیز سلام
درد من حاملگی نیست. من همیشه حامله می‌شم و می‌زام و دوباره با شکم چسبیده به پشت، خوشگل و سر حال اینور و اونور می‌رم. درد من به هم ریختگی چرخه‌ی زمانی حاملگیه. شایدم فقط من اینجوریم. من مثلا اول می‌زام، بعد شکمم بالا میاد و بزرگ میشه. بعدش ویار شروع می‌شه و من هی می‌دوم تو دستشویی عق می‌زنم و بوی همه چی و مزه‌ی همه چی رو بالا میارم. آخ که همه‌ش در حال عق زدنم و بچه داره برای خودش اون بیرون بزرگ میشه و تاتی تاتی می‌کنه. دیگه چی بگم، فقط همین که این بهم ریختگی چرخه‌ی زمانی حاملگی.. همیشه..
با مهر
.
ساقی

حالا اگه مرغ پیدا نکرد چی؟ خیلی مطمئن بنظر می‌رسید. برای من که مهم نیست. بدون مرغ هم می‌تونم سر کنم. تازه من دوست دارم برم دیدنش. هرچی خوردیم خوردیم. فقط می‌خوام بدونم چه جوری، از کجا گیر میاره. گفت یکی بلند می‌کنه. یاد کولیا افتادم که هر بار برمی‌گشتن سر خیمه‌ها، که چند باری در روز می‌شد، دو سه تا مرغ از زیر دامناشون می‌پرید بیرون. ولی اون کولیا زن بودن، عادت داشتن به این کارا. جوزف یه مرد لاغر و باریک با بلوجین و بادگیر تنگ و چسبون، مرغ رو کجا قایم می‌کنه؟

سر در نمیارم. اگه خوردن مرغ حرومه، معنی‌ش اینه که مرغ مقدسه، یا اینکه خوردنش ضرر داره؟ مثل ما که قورباغه نمی‌خوریم؟ یا مثل هندوها که گاو نمی‌خورن. نمی‌دونم. هفته‌ی دیگه که ببینمش می‌فهمم. شاید هم همین فردا زنگ بزنم. از کار که برگشتم. گفت که حدودای ده شب خونه است.

: جوزف سلام، ساقی‌ام. آره.

: خونه نیست؟ شماره؟ اشتباهه؟ ببخشین.

: الو سلام، جوزف؟

: نه، نه، من ۵۶۶ ۲۲۳۳ ۴۱۶ را گرفتم.

: بله؟ جوزف موزف ندارین؟

: ببخشین؟

: نه مسأله‌ای نیس. خداحافظ.

یک عالمه راه اومده‌م و خسته‌م. حامله هم هستم. مرده‌شور این شماره‌ی اشتباه رو ببره. پسره‌ی خل. شماره‌ی عوضی میده. ولی دفعه‌ی قبل که زنگ زدم اشتباه نبود. یک ساعت با هم حرف زدیم. نه، دفعه‌ی قبل اون زنگ زد. مرده‌شور. من اصلا مرغ نمی‌خوام که. مرغ دوست ندارم که، فقط فکر کردم مرغ سفارش بدم بهتره. ماهی و میگو که نمی‌خورم. استیک هم سنگینه، خب فکر کردم مرغ از همه چی بهتره و اینا هم که اسم مرغ نمی‌برند چون حرومه یا حالا هر چی. نمی‌دونستم. چه می‌دونستم. تازه خودش گفت: «ولش کن، طفلک گارسون منظوری نداره، شغلشه دیگه..» و این یعنی که منو می‌فهمه، بهش برنخورده. آخه چه جوری می‌خواد از یه جایی یه مرغ بلند کنه خدا عالمه. یک آدم لاغر و باریک.  سربهواست ولی خب خیلی هم مودبه. از اون تیپای قلدر نیست. خب دیگه، هیچوقت سر در نخواهیم آورد. شماره اشتباه بود.

جوزف، جوزف زنگ بزن. یا نامه بنویس. یک کارت پستال بفرست. بیا دیدنم. نه من میام دیدنت.

دوست ندارم منو اینجا ببینی. میدونی، من تو خونه‌ی خودم من نیستم. اونقدر زشتم، اونقدر زشتم عین کره‌ی وارفته. کاوه‌مون مثل خیار سبز تر و تازه‌ست، یا چی میگن بهش؟ همون خیار سبز. دلم می‌خواد قاچ کنم گازش بزنم تهشو بندازم دور. ته خیار تلخه. ته خیارو نباید خورد. ولی خود خیار خوشمزه‌ست. زل زده به گونه‌ی چپ من. همون. اه.

کاوه‌جان یه خورده دیگه اینجوری نگام کنی می‌زنم زیر گریه.

یه خورده دیگه اینجوری نگام کنی می‌زنم زیر گریه.

یه خورده دیگه اینجوری نگام کنی می‌زنم زیر گریه.

آره.

همین.

نگا کن به من. ها؟

خسته؟ آره می بینی چه خسته‌م.

صاف وایستادم تکون نمی‌خورم.

راه نمیفتم برم.

نه راه نمیفته بره.

نه خسته نیس.

دولا که میشه مثل یه کیسه آرده؛‌ تا نصفه پر.

چرا.

نگا نکن.

پیش از اینکه برم به اتاقم، می‌گم: «هنوز که بیداری؟ وقت خوابه شاپورجان.»

کاوه میگه: «نشنیدی عزیزم؟ شاهزاده خانم زرین کمر، سوار اسب سم طلا، میاد به شهر. جلو در خونه‌ی ما وایمیسته منتظر من. من یک دل نه صد دل عاشقش میشم و می‌پرم رو ترک اسبش و با هم می‌تازیم تا سر تپه‌. میریم تو قصرش. ماه و ستاره‌ها رو به پام می‌ریزه. من میشم شاهزاده عزیزالزمان. به خوبی و خوشی. سال‌های سال. می‌شنوی؟ صدای سم اسب گرمب گرمب. ولی نمیدونه من تو کدوم یکی از این خونه خرابه‌ها می‌شینم. بیرون منتظرش می‌شم. شب بخیر عزیزم. منتظرم نمون.

جوزف یه چاقو بده به من. سرشو می‌ذاریم کنار باغچه. ولی اول باید یک چیکه آب بریزیم حلقش. رسم ما اینه.

خودم سرشو میبرم. مجبور نیستی تماشا کنی. برو تو آشپزخونه، آب بذار جوش بیاد. تو دو تا دیگ. یک دیگ برای اینکه فرو کنیمش تو آب جوش، و پراشو بکنیم. خودم سرشو می‌برم، نگران نباش، برو، برو تو، بعد همه‌شو مو به مو برات تعریف می‌کنم. شوخی کردم، نمی‌گم، فقط می‌گم چه جوری می‌پزیمش. ببین، مزه‌ی غذا به ادویه است. ما به مرغ یک ادویه‌ی دیگه می‌زنیم، پودر کاری نمی‌زنیم. نگاه کن ببین من چه جوری می‌پزمش.

اول زیر آب سرد بشورش.

شکمش رو که خالی می‌کنی دل و جگر رو کنار بذار برای سوپ.

تو قابلمه که گذاشتی، آب باید یک انگشت روی مرغ رو بگیره. نیگا چه شل و ول زیر آب خوابیده.

یک سر قاشق زردچوبه بریز تو آب.

یک قاشق پر نمک.

یک قوطی کوچک رب گوجه.

همه رو بریز تو قابلمه و درشو بذار تا بجوشه.

باشه باشه، خودتو نخور، می‌برمش تو وان ترتیبش رو می‌دم. می‌دونم، توی حیاط، همسایه‌ها میبینن. ما هم که نمی‌خوایم کسی بو ببره چکار داریم می‌کنیم. بخدا من حتی نمی‌خوام تو ببینی من چکار.. ممکنه.. یعنی می‌خوام.. بکنم. فقط دلم می‌خواست می‌ذاشتی بهت بگم چه حالی داره که بگیریش.. محکم نیگهش داری بین زانوهات، همونجور که خم شدی، می‌خوای خم بشی، توی وان..

گردنش آروم تو دستم دراز می‌شه.

 چشماش بسته‌س.

چنگالاش واز مونده و چنگ شده.

بالهاش روی سینه‌شو، که تاپ‌تاپ می‌زنه، پوشونده.

نازش می‌کنم و دست می‌مالم دور منقارش، و آرومش می‌کنم و گردنشو روی کف دستم می‌خوابونم و کارد می‌مالم و منتظر خون می‌مونم که فواره بزنه.

چرا دارم دروغ می‌گم؟ مگه می‌شه مرغ توی دستت آروم بگیره و گلوشو ول کنه رو کف دستت؟

داره پر پر می‌زنه.

نمی‌تونم نگهش دارم.

عین مار وول می‌خوره. چشماش کف دستم وا و بسته می‌شه.

کف دستم مورمور می‌شه. بالش! بال‌هاش! بال می‌زنه.

نمی‌تونم. نمی‌دونم. دیگه فقط چاقو رو بذارم رو گلوش و تمومش کنم.

اول شر منقارش رو باید کند. نوک می‌زنه. دوباره چاقو رو بمالم روی گلوش.

جوزف، خون نمیاد. مگه می‌شه؟

اون همه خونشو چکار کرد؟

یک قطره خون نمیاد از گلوش بیرون.

یعنی جوری کشتمش که خون هم بیرون نمی‌پاشه؟

فکر نمی‌کنی هذیون می‌گفت؟

کاوه‌رو می‌گم. این روزا دیگه کسی سوار اسب نمیاد سر قرار. با لیموزین می‌رن.

باید بهش می‌گفتم. ولی فکر می‌کنم که ماه رو براش میاره، تو چی می‌گی؟

یک ماه سیاه براق که از یک زنجیر کوبیده‌ی ایتالیایی آویزونه، ظریف. همین ترکیب سیاه و طلا، گلوبند محشری میشه. واقعا خواهد آورد؟ چه می‌دونم. واقعا؟ چه می‌دونم.

جوزف، وقتشه که به مرغ سر بزنیم. بچش ببینم چی کم داره. سر چنگال رو بزن به سینه‌ش. اگه پخته باشه، گوشت راحت از استخوون ول می‌شه. زیادی بپزه سفت میشه مثل لاستیک. باید کبابی‌شو امتحان کنی. بخدا باورم نمیشه شماها اینقدر سر این چیزا رودرواسی دارین. کاری نداره. یک مرغ بگیر، کله‌شو بکن و بندازش رو باربکیو. باور کن، احترام گذاشتن به مرغ، اونقدر که حتی نتونی بخوریش، از اون حرفاس، چی بگم، نمی‌دونم.

جوزف زل زده به من.

جوزف نمی‌خواد به طرف حیاط نگاه کنه. باید عصبانی باشه. باید خیلی عصبانی باشه. یک کورونای دیگه باز می‌کنه و می‌ره طرف میز و می‌شینه. شونه‌هاشو ببین، خوش‌ترکیب ولی خمیده.

خمیده، چون خم شده روی کوروناش، بطری رو آهسته می‌چرخونه، و حالا داره به من نگاه می‌کنه. یک سیگار روشن می‌کنم و یک قلپ از آبجوش می‌خورم. عصبانی نیست. دست میماله پشت دست من و دست میماله روی کمر من که ایستاده‌م کنار میز، کنار صندلی‌ش.

انگشتاشو جمع می‌کنه مشت می‌کنه دستشو فرو می‌کنه توی من.

اون بالاها، ریشه‌ پستونامو ناز می‌کنه و دلمو که همون پشت پستونه می‌چلونه.

 بعد دستشو بیرون می‌کشه و بطری رو بر می‌داره یک قلپ دیگه می‌خوره. یک قلپ دیگه.

حیاط کوچولوی خوشگلی داره.

بعدا همه‌ی خون و پرها رو می‌شوریم و تمیز می‌کنیم، قبل از اینکه برم خونه‌ی.

وای وای نگا کن هر چی پر و پوخ بود باد انداخته تو باغچه و، دور تا دور حیاط.

دیگه بهتره برم.

حالا وقتشه در قابلمه رو ورداریم و بذاریم به دل بجوشه. چه داغه. دارم غلغل می‌زنم ،اول باید تو روغن سرخ‌م می‌کردی، پیش از اینکه تو قابلمه بندازی. حالا پوستم که توی آب جوشیده، شل و وارفته‌س. اصلا اگه می‌خواستی بپزی باید پوستمو می‌کندی. حالا عیبی نداره. چند تا گوجه‌فرنگی قاچ کن بریز این تو.، رب گوجه نه. گوجه‌فرنگی تازه، قرمز، براق. مزه‌ش خوراکو حال میاره. حسابی جا افتاده‌م. گوشتم له شده و از سر استخوونا ول می‌شه. تو دهن بذاری آب می‌شم. با پشت قاشق فشار بده، آب‌روغن نارنجی می‌زنه بیرون. گوشت نخ‌نخی سینه گود میفته. اینارو، این استخوونای پامو، می‌تونی بجوی. خیلی خوشمزه‌س، دو تا دارم، هر دو تا از سر زانو زده‌ن بیرون. یعنی که حسابی پخته‌م و جا افتاده‌م.

داغه اینجا، بدم میاد. خیلی داغه، هر دفعه هر دفعه، دراز می‌کشم اینجا غلغل غلغل می‌جوشم. تو این بخار داغ که چشم چشم رو نمی‌بینه. مرسی. واقعا لازم نبود اینقدر زحمت بکشی. برای یک خوراک مرغ؟ بخدا، همون نون و کالباس و یک شیش تایی آبجو کافی بود. برای من که بخدا کافی بود.

جوزف عزیز سلام
تا برسم به مترو یک ساعت راه رفتم. راستش داشتم فکر می‌کردم که می‌شد، البته که می‌شد، ولی فکر کردم که چیز جالبی نیست، یعنی پخته، اونجور که من پخته بودم و له، چسبناک، اگه بهت دست می‌زدم، اگه بهم دست می‌زدی، نمی‌دونم، کی خوشش میاد خرده‌گوشت پخته بچسبه به تنش، ولی خب، با خودم می‌گم شاید اینم یه جوره‌شه، شایدم جالب باشه، ها؟ بهتر بود ازت می‌پرسیدم. زنگ بزن.
با مهر
ساقی
جوزف عزیز سلام
گفتم شاید دلت بخواد بدونی. خیلی وقته رسیدم خونه. شاهزاده خانوم اومده بوده. یعنی حتما اومده بوده، چون یک ماه شب چارده گوشه‌ی خونه‌مونه. من فکر می‌کردم یک گردن‌بندی چیزی میاره با یک هلال ماه ازش آویزون. ولی این که اینجاست یک ماه گرد و گنده‌س. شاپورمون  هم همونجور مثل همیشه همونجا روی مبل نشسته. مهتاب قشنگیه. مشکل اینجاست که با این ماه که اون گوشه چسبیده، تو خونه‌ی ما الان همیشه شبه. نه اینکه من با ماه یا نشستن در مهتاب مسأله‌ای داشته باشم، نه، اما آخه بیست و چهار ساعته، تمام چراغا، روشن‌اند و میدونی چه پولی بابت برق باید بدم؟
وحشتناک صرفه جویی می‌کنم. از همه خرج‌ها می‌زنم. حتی دارم سعی می‌کنم چراغا رو زیاد روشن نذارم ولی بدون چراغ که نمیشه خوند و نوشت. سخته. باور کن جوزف، نق و نال نمی‌زنم‌ ها، ولی راستش گاهی وهم برم می‌داره. دلم پر می‌زنه برای یک روز داغ آفتابی روشن. تو این شرایط، باور کن، حتی به سرطان پوست و این چیزا، و اون لک و پیس‌های روی شونه و صورت هم فکر نمی‌کنم، فقط یک آفتاب داغ. بگذریم.
با مهر
ساقی

شاید هم اسمش رو می‌ذارن انحراف جنسی، یا تمایلات انحرافی جنسی، نمی‌دونم چی، ها؟

انگار کن که هنوز توی آشپزخونه‌ایم، و تو منو از توی قابلمه میاری بیرون می‌ذاری تو دیس. قبل از اینکه شروع کنی، آبجوتو برمی‌داری یک قلپ می‌خوری و یک سیگار روشن می‌کنی و پک می‌زنی و یک قلپ دیگه، تا اونموقع من خنک شده‌م. دستتو، هر دو دستاتو، آهسته می‌ذاری زیرم که از هم نریزم و می‌ریم طرف مبل. منو می‌ذاری روی مبل و خم می‌شی و منو می‌بوسی و لباتو فشار می‌دی روی من و روی همون یک نقطه انگار دور می‌زنی و ذره ذره می‌خوری و بالاتر می‌ری تا زیر شونه، زیر سینه. هر جا که بخوای کیرتو فرو می‌کنی. کیرت راحت فرو میره، حسابی پخته‌م آخه، لازم نیست دنبال سوراخ بگردی.

می‌خوام پاهامو حلقه کنم دورت، ولی خب نمی‌تونم که، تو هم به دل نمی‌گیری.

باور کن جوزف تو خیلی می‌فهمی. سرت می‌شه. تعارف نیست. می‌شناسمت. تموم که شد می‌تونی خودتو لیس بزنی.

فکرشو بکن، یا بلند می‌شی میری زیر دوش و دست می‌مالی ذره‌های چسبناک خوشمزه‌ی گوشتو زیر آب خنک می‌شوری. صابون لازم داری. نداری؟ نمی‌دونم که. سلیقه‌س دیگه. هر کی یه جور دوست داره، نه؟

۲۰۰۲ – تورنتو