غرفۀ آخر

جمعه ۲۸ آبان ماه ۱۳۷۸ خورشیدی. ایران شهر. سال پنجم، شماره ۸۹٫

و جنده یعنی جان می بخشد به …

(مجموعه شعر)

ساقی قهرمان

نشر افرا، کانادا، ۱۹۹۹، ۱۳۷۷

بی درنگ، و تا توفان، خوانندۀ “غرفۀ آخر” را برنداشته، باید یادآور شوم که واژۀ جنده در اصل “جان ده” بوده است. بر اساس فرهنگ معین واژۀ جن با معانی موجودی متوهم و نامرئی و واژۀ جن معنی جان می دهد. اما همان طور که در زبان عامیانه مصطلح است، واژۀ جنده در فرهنگ معین نیز روسپی و فاحشه معنی شده است. البته پس از ذکر این معانی در همین فرهنگ می خوانیم: در وجه تسمیۀ این کلمه حدس های مختلف زده اند. اما از آن حدس ها در این فرهنگ خبری نیست. و این البته نشانه ای نامرئی و کوچک است از فرهنگ و زبان مردسالار که به نیروی تابو بر مسند قدرت استوار است. در هر حال به زعم ساقی قهرمان این واژه بخشندۀ جان و یا جان بخش معنی می دهد و به تعبیر من مراد از آن در سراسر کتاب او همانا آزادی در عشق و جنسیت است.

کتاب تعداد ۴۳ شعر را در ۹۸ صفحه جا داده است. نه تنها عنوان کتاب بلکه تک تک شعرهای آن چونان صاعقه یا گردبادهای موسمی خواننده را از جا می کند و در جایی دیگر به زمین فرو می کوبد و در مسیر عبور خود چشم و گوش خواننده به دریده شدن و فروریختن مهیب ترین تابو های فرهنگی باز می گشاید: کهن الگویی که زن و حیا را توأمان می خواهد و به شهادت تاریخ در لوای آن سهمگین ترین ستم ها بر جنس زن روا شده است. حدود ۴۰ سال پیش فروغ فرخزاد نه تنها شعر فارسی که فرهنگ جامعۀ ایرانی را به همین سان از جا برکند و در جایی دیگر شاید به فاصلۀ ۱۰۰ سال فرهنگی به زمین گذاشت و در مسیر عبور خود زن ایرانی را از فراز بخشی از مرزهای ممنوع پرواز داد. فروغ از بدن خود و امیال تن بی پرده سخن گفت، بدن معشوق خود را در شعر به تصویر کشید و ستود، و با افروختن سیگار در فاصلۀ دو هماغوشی ، حًضور غریزۀ سالم را به رخ کشید. و با این ابزار پردۀ مفهوم ارزشی حیا را درید ، تابوی زن بودن را شکست، و بهای آن را نیز با شنیدن دشنام و ناسزا و طرد و تحقیر پرداخت. و تا جایی که تاریخ همۀ اقوام و ملل جهان گزارش می دهد این سرگذشت اجتناب ناپذیر همۀ نو آواران و پرده دران تاریخ بوده است که قلمردهای ممنوع را پیموده اند و بهای شورشگری را با جان خود پرداخته اند. پرده دران و طاغیانی که حقانیت و شرف آزادی را حتی به اندازۀ یک گندم به آیندگان خود ارمغان کرده اند. فروغ نیز چهار دهه پیش این گندم و شاید بسی بزرگ تر از یک گندم را به زن ایرانی ارمغان کرد.

چون گنجایش این غرفه اجازه نمی دهد تا برای کسانی که ضمن ادعای نو اندیشی و تجدد هنوز به مفهوم شرم و حیای زنانه و جلوه های آن به دیدۀ مثبت می نگرند توضیح بیشتری ارائه دهم تنهاچند پرسش را با آنان مطرح می کنم و پاسخ آن ها را به عهدۀ صداقت شخص پاسخگو وا می نهم: آیا محرمیت صدای زن در فقه شیعه او را وا نمی داشت که با انگشت در دهان با مرد نامحرم سخن گوید؟ آیا شما آن را امروز تایید می کنید؟ آیا پیش از کشف حجاب در ایران زن بی حجاب حتی در یک رویت با صفت بی حیا نامیده نمی شد؟

آیا شما اکنون آن ارزشگذاری را تایید می کنید؟ آیا احتمال نمی دهید که فردائیان ما هم بسیاری از ارزش های کنونی ما را به دیدۀ تحقیر بنگرند؟ آیا جوامع بشری برای واژگونی این نوع ارزش ها به پیشاهنگان ستیز که جان، و دست کم مقبولیت اجتماعی خود را فدا کرده اند بدهکار نیستند؟ من به عنوان مخاطب پرسش اخیر پاسخ می دهم: آری. من در جایگاه یک زن ایرانی این برش از تاریخ وطنم وامدار فروغ فرخزاد هستم. با این همه جرات نمی کنم بسیاری از شعرهای ساقی قهرمان را برای خوانندۀ این متن بشکافم. فقط می گویم آن چه که فروغ فرخزاد بر زمینش گذاشت و از حوالی همان گردبادی که او برانگیخت، اینک ساقی قهرمان آمده تا بگوید:

حالا دست هایم شاید آدم باشند/ یا این بافتگی موهایم/ اما من آدم نیستم/ گردی پستانم آدم نیست، این لای پاهایم که اصلا آدم نیست/ صدا؟ نه ، صدایم هم آدم نیست/ لب هایم شاید/ گاهی توی سینه ام آن چیزی که می تپد، شاید/ اما من آدم نیستم / همین محمد مختاری که تکه تکه شد که من خودم دیدم آن کبودی خراشیدۀ دور گلویش را گفتم حیف حیف/ گفتم دیدی مرد و نخوابید با من / آدم نمی شوم/ اما شاید این خاصیت من باشد/ بگیرم این آدم ها را توی آغوشم بگیرم بگویم بیا گرم می شوی/ و بگویم آه این شاعر عزیز یک بار در من تپیده/ نه آدم نیستم آدم نمی شوم/ حالا بیار کتاب هایش را (ص ۹۰)

در این پاره از شعر، واژۀ آدم از نظر فرهنگی چه باری دارد که می تواند مصداق دست ها، موهای “بافته” و لب های شاعر باشد، اما اندام های جنسی او و “صدا” ی او را در بر نمی گیرد؟ آیا “آدم” ، آن مفهومی نیست که فرهنگ پدر/مرد سالار ایرانی به زن “سر به راه” و “مطیع” اتلاق می کند، اما همین که زن به حقوق انسانی و آزادی جنسی خود اندیشید و در آن زمینه “صدا” بلند کرد ، از نظر جامعه، نه تنها “داخل آدم” تلقی نمی شود، بلکه با مفاهیم منفی مانند “فاحشه” یا “جنده” از او یاد می شود؟

اگر فروغ فرخزاد اعتراف کرد که “گنه کردم گناهی پر ز لذت/ در آغوشی که گرم و آتشین بود” ساقی قهرمان در این شعر، “گنه” (به زعم حافظان تابو و پرده بانان) ناکرده، گناه هماغوشی با آن شاعر را به خود می بندد. می بندد تا کهن الگویی را ویران کند که آزادی جنسی را از زن ستانده است. یعنی شاعر این مجوعه در ستیز با سخت جان ترین لایۀ ناخودآگاه جمعی، تا قلمرو بی نهایت، تا قلمرو “ملامتیان” پیش می رود. به مرگ می گیرد، تا به تب راضی کند.

ساقی قهرمان ، محمد مختاری، شاعر زبان و وطنش را سیراب نشده از دست داده است. اما سیراب چه؟ همآغوشی؟ نه فقط. شعر فقط چنین نمی گوید. شعر به ما می گوید: شاعر از آگاهی ها و تفکر هدر رفتۀ محمد مختاری سیراب نشده و از این روست که در اوج غبن، “کتاب های” او را طلب می کند. اما از سوی دیگر، حرف “تن ” هم هست. یعنی که جسم و “جان” او از مختاری سیراب نشده. به دیگر سخن، شاعر، در ضمن نبرد بی امان خود علیه تابو، درد هدر رفتن شاعر و متفکری چون مختاری را نیز با واژه مادیت می بخشد، و میزان تاسف خودرا با ابراز میل به “گرم کردن” او متعین می کند. همچنان که سهراب سپهری هم گفته بود، “مرگ گاهی ودکا می نوشد”.

شعر ساقی قهرمان با شعر امروز جهان هم خانواده است. یعنی شاعر، زبان محاوره، بن مایه های روزمره، نگاه دقیق به جزئیات را به خدمت بیان فردیت برهنۀ خود می گیرد. فردیتی که در عین حال، دردهای جمعی از آن می تراود. و شگفتا که همۀ این بار سنگین را در حریری از سیلان شعریت، بر شانه های خود و بال های شعرش حمل می کند .

 

 

با سپاس از نویسندگان ایرانشهر به خاطر شجاعت و جسارت شان در شکافتن این گونه گره های کورفکری و فراهم کردن امکان گفت و گوی آزاد و طرح نظرات و تبادل اندیشه در نشریۀ خوب شان.

علیرضا سپاسی جمعه ۱۹ نوامبر ۱۹۹۹

ایرانشهریان عزیز:

دارم از میانۀ طوفانی حرف می زنم که مقالۀ خانم ملیحه تیره گل در جان من بر پا کرده است. توفانی ویرانگر و کوبنده که آواری از تاسف و حسرت بر جانم ریخته است. وقتی شروع به خواندن مقاله کردم، در همان سطور اولین متوقف شدم، نفس به حسرت و درد از سینه بیرون دادم و گفتم: آخ.

گفتم آخ، چرا که این واژه را هنگام استیلای درد بر تن و جان می گویند و مقاله دردی کشنده را چون زهر مار در کامم ریخت. آخر من نوشته های او را می پسندیدم، به بینش و دانشش احترام می گذاشتم، بی طرفی اش را می ستودم و نثر شیرین اش را دوست می داشتم و حالا فقط این آخرین را هنوز دوست دارم. اجازه بدهید موارد مندرج در مقاله را یک به یک مرور کنم و حرف هایم را در مورد آن به اطلاع برسانم:

۱- توجیه نویسندۀ مقاله از تیتر کتاب، تعجب آور و ناقض بی طرفی است. ممکن است چندین معنای دیگر برای لفظ جنده بتوان پیدا کرد. اما منظور نویسندۀ کتاب، سرکار خانم ساقی قهرمان، از این واژه با توجه به جملات و کلمات مندرج در کتاب و با توجه به عکس چندش آور پشت جلد کتاب، دقیقا همین معناست. به خصوص آن که جملۀ بعدی ایشان می گوید: “دست به دامن من نزن جنده” . پس ذکر سایر معانی احتمالی واژۀ “جنده” چه سودی را در بر دارد؟ جز آن که بخواهد قضاوت خواننده را منحرف کند و این دقیقا نقض بی طرفی است. در ضدیت با نقد است و در اصطلاح عامیانه، ” ماست مالی” نامیده می شود.

نویسندۀ  مقاله که به اذعان خود از ذکر کلمات و جملات مندرج در کتاب معذور است می نویسد:

“در این پاره از شعر واژۀ آدم از نظر فرهنگی چه باری دارد که می تواند مصداق دست ها، موهای بافته و لب های شاعر باشد، اما اندام جنسی او را در بر نمی گیرد؟”

برخورد نویسنده با کتاب تا حد عوام فریبی پیش می رود. کدام آدم مترقی، پیشرو و اندیشمندی اعتقاد دارد اندام جنسی بخشی از وجود انسان و افزون بر آن مهم ترین و لذت سازترین آن نیست؟ نکته در این جاست که همین مهم بودن و لذت ساز بودن دستاویزی است تا در جوامع صنعتی و غربی از آن نه به عنوان مهم ترین بلکه به عنوان “تنها ” طریقۀ لذت بردن از زندگی سواستفاده شود. سکس را هدف زندگی به شمار آورد و در آن تا حد جنون افراط به عمل آید. این امر موجب می گردد خود سکس نیز بی معنا،  فاقد هیجان و تکراری شود و تمامی ظرافت های نهفته در آن پایمال گردد. مشکل، نگاه کردن به این پدیده به صورت یک امر فیزیکی و غریزی خام و هم چنین ترویج، سواستفاده و تبلیغ و افراطی دربارۀ آن است.

از طرفی دیگر باید در نظر داشت که طبیعت و کاربرد عضو جنسی در انسان بسیار خصوصی و بی نهایت شخصی است و فقط با حفظ خصوصی بودن آن و قبول حریم طبیعی و انسانی اش، لذت گیری کامل که مستلزم افزودن دو عامل عشق و حس به آن است ممکن می شود.

۲- صاحب مقاله  می نویسد: “اما از آن حدس ها در این فرهنگ- فرهنگ معین- خبری نیست و این البته نشانه ای نامرئی و کوچک است از فرهنگ و زبان مردسالار”

ارتباط عدم درج معانی حدس زده شده در بارۀ واژۀ ” جنده” در فرهنگ نامۀ معین چه ربطی به مسئلۀ مردسالاری دارد؟ گویا همچنان که امورات ملایان و آخوندها بدون ذکر مصیبت آل عبا در مجالس مذهبی نمی چرخد و بدون بریدن سر امام حسین مجالس شان بی رونق می شود، نوشته های فمنیست های افراطی نیز بدون ذکر کلمات و جملات مردسالار، استثمار دوگانه و دیگر واژه هایی از این قبیل – بجا و یا نابجا- لطف و جلا نمی یابد و مجلس شان را رونق نمی دهد.

۳- نویسندۀ مقاله می گوید: “بلکه تک تک شعرهای آن چون صاعقه یا..”

نویسندۀ مقاله باز بی طرفی را کنار می گذارد تا نتیجه گیری خود را به نفع خانم ساقی قهرمان ممکن سازد. من بر خلاف نویسنده مقاله می خواهم با عذرخواهی از خوانندگان جسارت کنم و چند تکه از این کیسه های جملات و کلمات سرگردان را که بیرحمانه نام والای “شعر” بر آنها گذاشته شده است نمونه بدهم تا معنای پر تملق “تک تک” و “شعر” و “هم خانواده”  “بن مایه های روزمره” و سایر واژه های ستایش آمیز درباره کتاب روشن شود. کلمات مندرج در کتاب که بارها تکرار می شوند این کلمات اند: جاکش، جنده، لای پا، نوک پستان صفحات ۱۰ و ۱۵ و ۱۶ و ۱۷ کتاب و … جملات کتاب که بیرحمانه نام شعر گرفته اند از این گونه: بستنی قیفی سکسی است لیس بزن، بپر رو زانوم و … کیفیت این به زعم نویسندۀ مقاله، “شعر امروز جهان” این تکرار جنون آور کلمات: بشکن/ریخت/بشکن/ریخت/بشکن/ریخت/ بشکن/ ریخت/ که کلمۀ بشکن در نیم صفحه از کتاب ۱۲ بار تکرار می شود (صفحه ۸۷ کتاب)

۴- در گریزی دیگر به صحرای کربلا ، نویسندۀ مقاله، اشاره ای طولانی دارد به “حیا” و “زن” و این که فقه شیعه شنیدن صدای زن را جایز نمی دانست و حجاب را بر زن تحمیل کرد و … در درست بودن این مطالب شکی نیست و ظلم و ستم تحمیل شده بر زنان در طول تاریخ مورد اذعان هر انسان اندیشمندی است. ولی متأسفانه این تابوها و سنت ها و تبعیضات آثار مخرب خود را در ذهن نویسندۀ مقاله نیز بر جای گذاشته است و او نمی تواند خود را از قید دو واژۀ تفکیک شدۀ خودش توسط خودش، یعنی “زن” و “مرد” برهاند و به جای آن واژۀ انسان را بگذارد.

اگر نویسندۀ  مقاله به جای واژۀ “زن” و “مرد”، جمع این دو واژه، یعنی انسان را می گذاشت بسیاری از گره های کور باز می شد. مهم این جاست که هرگز نباید گفته شود حیا، عاطفه، نجابت، احساس، و وفاداری نسبت به معشوق فقط مختص زنان است. باید گفته شود این صفات زیبندۀ انسان و متعلق به هر دو گروه است و هر انسانی چه مرد و چه زن، اگر از آن عاری بود خود و جامعه اش را به سقوط عاطفی و حسی که لازمۀ عشق بین زن و مرد است تنزل خواهد داد.

از طرف دیگر، آخر کدام پزشکی چارۀ بیمار یخ زده و سرما دیده را، گونه چسباندن به بخاری داغ و یا شیرجه رفتن در مواد مذاب تجویز می کند؟ آیا قوانین قرون وسطایی حاکم بر ایران که زنان را تحقیر و از حقوق حقه و انسانی شان محروم می کند، چاره و درمانش بی بند و باری جنسی و فرو رفتن در آشغال پورنو و سکس تجارتی است؟ آیا با این تبعیض حاکم بر جوامع باید با جملات “لای پاهام” و “بپر روش” مقابله کرد؟

۵- در ترازو قرار دادن خانم ساقی قهرمان به هر صورت و به هر عنوان با فروغ، یک شوخی نابهنجار و یک حرکت ضد فرهنگی دل آزار است. این که فروغ در هدف والای تابو شکنی از بطن جامعۀ خویش (نه فرسنگها دور از آن) در اشعار ناب، زیبا، دل انگیز، پر احساس و بی بدیل خود، درست و به موقع و در راستای مفاهیم انسانی مورد نظرش تعابیر عریان اما شاعرانه ای از همبستری را به کار برده است، آیا می تواند دلیل آن شود که هر شخص دیگری که چند واژه از اندام و حرکت جنسی را بی پرده و زشت و بی موقع و کریه بکار برد بتواند قابل مقایسه با فروغ باشد؟ آیا اگر فروغ یک بار یا چند بار در سخنرانی اش سرفه کرده باشد، هرکسی که بجا و نابجا در میان گفتارش سرفه کرد، یا صدایی مشابه و قوی تر از آن از خود در آورد قابل قیاس با فروغ است؟ آیا صرفا استعمال واژه های جنسی نشانۀ تابو شکنی است؟ و یا این که استفاده از تعابیر (نه واژۀ جنسی) فقط به شرط هدف مند بودن نوشته و شاعرانه بودن و شاعرانه ساختن آن قابل قبول است.

۶ – فروغ در تمامی اشعارش حتی یک بار واژۀ کریه و دشنام جنسی بکار نمی برد. او تعابیری را در وصف هماغوشی بکار می برد. تفاوت بسیار عمیق وجود دارد مابین تعبیر شاعرانۀ هم آغوشی و واژه های دشنام جنسی. اجازه بدهید بی پرده ترین و عریان ترین شعر فروغ را در میان تمامی آثارش نمونه بیاوریم تا دید قضیه برای ما به سادگی بیشتری ممکن شود.

فروغ در شعر ناب ، به غایت انسانی و بی نهایت زیبا و شاعرانۀ “دیوارهای مرز” در آخرین سطور آن، پس از بافتن ده ها رشتۀ نامرئی و حریر صفت برای شعرش که آن را چون اجزای یک ساختمان مستحکم به هم پیوند می دهد، حس رویایی اش را از عشق و طلب چنین زیبا و دل انگیز بر تارک شعر مترقی معاصر ایران می نشاند:

بگذار در پناه شب/ از ماه بار بردارم/ بگذار پر شوم از قطره های کوچک باران/ از قلب های رشد نکرده/ از حجم کودکان به دنیا نیامده/ بگذار پر شوم/ شاید که عشق من/ گهوارۀ تولد عیسی دیگری باشد.

توجه شما را جلب می کنم به تعابیر بسیار زیبا و دل انگیز “بار برداشتن از ماه” “قطره های کوچک باران” ، “کودکان بدنیا نیامده”، عشق ، تولد، عیسا، و آن هم عیسای دیگر. همه این تعابیر در وصف هم آغوشی، بسیار دل انگیز و به غایت شاعرانه اند و در ستایش زادن و بار برداشتن و تداوم هستی بکار گرفته شده اند. و تازه این بار برداشتن و زادن یک بار برداری و زادن معمولی نیست. راوی می خواهد و امیدوار است عیسای دیگری بزاید. عیسای دیگری که این بار شاید واقعا منادی صلح و آرامش باشد.

جنسی ترین تعبیر این شعر ، پیچیده در حریری از استتار، غزل گونه و شعر صفت، رویایی و زیبا، با تشبیه گرفتن و بهره بردن از جمله “قطره های باران” آورده شده است. آیا فروغ ده ها واژه نا بهنجار از قبیل (… ) در اختیار نداشت؟ یا تصور می شود واژه های چارواداری به گوشش نخورده بود.

بعلاوه تمامی این تعابیر و این عریانی تابوشکن، در خدمت مفاهیم والای اجتماعی و انسانی شعر است. در خدمت لزوم تغییر روابط حاکم بر اجتماع است. در خدمت تحریر دیباچه ای بر تقدس عشق است و در خدمت مقدس بودن همخوابگی به خاطر نقش یگانۀ آن در استمرار دادن نسل انسان است.

شعر به تمامی در خدمت طلب کردن جفت و نیاز به او و همچنین دعوت انسان به سفره رنگین و معطر عشق ، هدف مند و والامقام جریان دارد. هیچ سطر و لحظه ای از این شعر خالی از حس عمیق دوست داشتن نیست. چرا که انسان از دید آگاهانه و پر شوکت فروغ ، بدون دوست داشتن انبانی از غریزۀ خام است و دیگر هیچ.

دعوت می کنم بخشی دیگر از این شعر را باهم بخوانیم تا معنی “شعر واقعی” یادمان بیاید.

اکنون کبوتران/ در قله های پستانهایم/ پرواز می کنند

اکنون میان پیلۀ لب هایم/ پروانه های بوسه در اندیشۀ گریز فرو رفته اند

اکنون محراب جسم من/ آمادۀ عبادت عشق است

توجه کنیم به واژه های محراب و عبادت که در مورد همخوابگی و عشق به کار گرفته می شود. توجه کنیم به این آمیزۀ شگفت و این تابلوی پر رنگ از هستی که چنین دلنشین و طناز در شعر فروغ اوج می گیرد و به یاد بیاوریم تکرار واژۀ جاکش و لای پا را در کیسۀ جملات بدبوی خانم ساقی قهرمان.

این است مفهوم تابو شکنی در شعر فروغ. این است نمونۀ یکی از والاترین و پرگهرترین تکه از ادبیات بالندۀ معاصر. بیان یک حس به حق و قابل احترام زنانه در بستر شخصی ترین و هم در عین حال اجتماعی ترین و زنده ترین جنبه های لذت و هستی . لذت نه بر مبنای غریزه که در بستر عشق، همراه با آگاهی. لذت اما نه لذت بی هدف و تکراری و پیستوله وار. لذتی فروغ وار. لذتی فروغ صفت. لذتی شایستۀ واژۀ نجیب و انسانی “شعر”.

حالا بیایید در عالم خیال کتاب فروغ را به دست خانم ساقی قهرمان بدهیم تا او مثلا به جای پرواز کبوتران در قلة پستان ها واژۀ “خارش” و به جای تعبیر قشنگ به من رجوع کن “لای پا” و به جای قطره های کوچک باران واژه “…” و به جای جملۀ مرکز معطر یک نطفه واژه “…” و به جای بار برداشتن کلمۀ “…” را بگذارد تا ماهیت کیسۀ کلماتی که نویسندۀ مقاله بیرحمانه و پر غرض بر آن نام شعر  گذاشته است معلوم شود.

۵- در آخرین بخش حرف هایم به فاجعۀ موهن و دردآوری در این کتاب اشاره می کنم که صاحب مقاله آن را ستوده است.

مختاری شاعر و پژوهشگر وارسته و آزادۀ ایرانی، کسی که جان بر سر آرمانش داده و به دست دژخیمان یکی از سیاه ترین حکومت های جهان به شهادت رسیده است. این را همه می دانیم. ده ها و صدها هزار بلکه میلیون ها از هموطنان او در خلوت خویش، مختاری را چگونه می بینند و شهادت او چه تأثیری بر آن ها می گذارد، بر حقانیت او تأکید می ورزند، بر مظلومیت او اشک تأسف می  ریزند، برای خانوادۀ داغدار و زجر کشیدۀ او آه می کشند، مبارزه با دشمنان او  را هدف می سازند، راه او را بر می گزینند، در ادامۀ مبارزه مصر می شوند،  به هیجان می آیند و راهی برای نجات جستجو می کنند. بگذارید بینیم شهادت مختاری چه اثری روی خانم ساقی قهرمان داشته است.  ایشان- خانم ساقی قهرمان- به شهادت و بر اساس نوشتۀ صفحۀ ۹۰ کتاب شان با مختاری چنین برخورد کرده اند: گردی پستانشان را نشانه رفته اند، لای پایشان را در نظر آورده اند، در آغوش گرفتن و گرم کردن مختاری را مد نظر قرار داده اند، تپیدن او را در خویش آرزو فرموده اند و در این حالت بیمار گونۀ عجیب و غریب شهوی ناگهان فریاد کشیده اند – بیار کتاب هایش را –

باید بس کرد.

بس می کنم.

در شبی چنین غم انگیز، در غربتی این قدر دردآور، در ساعت ۳ نیمه شب روزی که این مقاله را خوانده ام. من:   یک تبعیدی ظلم دیده و محروم، فرزندان و نوجوانان این قوم، دخترم و پسرم را، زبان ملی این نوجوانان را، مهم ترین حلقۀ هویت ملی شان را و حرمت شعر معاصر را که نتیجۀ شعله ور شدن جان پر سوز و گداز نیماها و فروغ ها و شاملو هاست، بیاد می آورم و بعد خانم ساقی قهرمان را.

دردی در دلم تیر می کشد، بلند می شوم، پنجره را باز می کنم، رو به شب می ایستم و در درونم شعر آن عزیز، نیمای تابو شکن را می خوانم که : غم این خفتۀ چند/ خواب در چشم ترم می شکند. گربه ای بر دلم پنجه می کشد. درد می کشم. بگذارید نوشته ام را با این کلمه پایان دهم … آخ.

نامۀ بالا بازتاب یکی از خوانندگان است نسبت به ستون “غرفة آخر” (شمارة ۲۰) که در ایرانشهر شمارۀ ۸۹، جمعه ۲۸ آبان ماه ۱۳۷۸

به چاپ رسیده است.

——————————————————-

متن دوم

واژه گاهی ست مساوی با سنگ

 

ملیحه تیره گل

جمعه ۱۲ آذر ماه ۱۳۷۸ خورشیدی، سال پنجم شماره ۹۱، هفته نامه ایرانشهر، غرفة آخر، لس آنجلس.

این “غرفه” را به “دفاع” اختصاص می دهم، زیرا که به افکار عمومی احترام می گذارم. با این یادآوری که در بینش من “احترام”، الزاما با “پذیرش” مترادف نیست.

در شمارۀ ۸۹ ایرانشهر، در همین ستون، بر کتاب شعر ساقی قهرمان نقدی نوشته بودم. بازتاب های احتمالی را البته کم و بیش  پیش بینی می کردم. پس از انتشار نشریه، دیدم که در گمانه زنی زیاد هم به بیراهه نرفته بودم. سیل واژگان “وقیح”، “آشغال” و مانند آن ها، کتبی و شفاهی، مستقیم و غیر مستقیم بر سر من و ساقی آوار شد. “سنگسار ” که می دانید چیست! من هم می دانم.

من در این جا، به نامۀ آقای سپاسی (چاپ شده در شمارۀ ۹۰ ایرانشهر) که همۀ آن واژگان “شفاهی شنیده ام” را نیز در بردارد، به فشردگی پاسخ می دهم.

در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۵۷، در اعتراض به اجباری شدن حجاب زن، انبوهی از زنان تهران، کار در مدرسه و اداره و کارخانه و شرکت را رها کردند، و به سمت مرکز کلیدی شهر: نخست وزیری، دادگستری، و فرستندۀ تلویزیون براه افتادند. حرکتی خودجوش، بدون برنامه ریزی و بدون هیچ گونه رهبری. حرکتی که صدای اصالت مبارزه برای آزادی را می داد. آن روزها، گروه های فشار، هنوز سامان نیافته بود. اما نوحکومتیان، با در دست داشتن براترین حربه در تک تک خانه های تهران، چندان هم به گروه های فشار نیازمند نبودند. آنان، در هر خانه، یک چماق به دست، یک نفر اسید پاش سراغ داشتند و می دانستند چگونه موتورهای “ممنوعیت” را در مغز و روان آن نیروی خانگی روشن کنند. آن شب، در خبرها اعلام شد: “امروز گروهی از زنان بدنام و روسپیان و فواحش محلات معلوم الحال که بساط کاسبی شان برچیده شده، دست به تظاهرات زدند…”

موتور روشن شد. “واژه ” کار خود را کرد. آن توتم، آن غول خفتۀ فرهنگی از خواب پرید. فردا، شوهران، برادران و پدران، به بهترین وجه و بدون کوچک ترین دردسری برای دولت، دست در دست عوامل و مناسبات دیگر اجتماعی، نهضت خود جوش زن ایرانی را مهار کردند.

بله آقای سپاسی، توتم، نیروی شگفتی دارد. وقتی خود را در تحدید ترک برداشتن می بیند، تهدید می شود، و هراس را در روان جمعی جامعه بر می انگیزد. “آخ” ! زن من؟ مادر من؟ خواهر من؟ دختر من؟ ملک طلق من دیروز آن جا بود. یعنی، در میان فواحش و روسپیان قلعۀ بسته شده برخورده بود؟ “آخ” !

و چنین شد که اکثر زنان معترض و” راه پیما”، فردای پخش آن خبر، یا از خانه ممنوع الخروج شدند، و یا به اجبار مردانشان و ترس درونی و برونی، حجاب تحمیلی را پذیرفتند و سر به راه، راهی خیابان و محل کار شدند.

ساقی قهرمان و من، با این توتم می ستیزیم. و من از جانب خودم می گویم: از هراسی که این ستیز برانگیخته باشد، متأسفم، اما، پشیمان نیستم.

بله آقای محترم، از دست دادن قدرت، ترس هم دارد. با شما در این باره کاملا موافقم. “گربه” ای که پس از خواندن مقالۀ من و شعر ساقی، به دل شما چنگ می زد، گامنشان همان تابوی فرهنگی “زن، به عنوان ملک طلق” است. وگرنه، چه بسیارند در تاریخ ادبیات ما اشعار یا داستان های اروتیک. آیا زمانی که “عارفنامه”ی ایرج میرزا را می خواندید، از “چنگ گربه ” خبری بود؟ گفتید “چه آشغال”؟ “چه وقیح”؟ در هنگام خواندن “عبید زاکانی” چه؟ در برابر نصیحت های وشمگیر به پسرش قابوس چه؟ هنگام خواندن داستان “جماع کنیز با خر” در مثنوی معنوی مولوی چه؟ و چه بسیارند از این مثال هایی که به جای انگیزش “وامصیبتا” و ” وااخلاقا” ، به عنوان نقل، در مجالس مردانه، زبان به زبان و گوش به گوش می شوند. آیا هنگام دیدن مجسمه های روم باستان و نقاشی های دورۀ میانه تاریخ اروپا، که اندام جنسی را به رویت می گذارند، گفته اید: “چه آشغال”؟

به راستی آیا تا کنون نشنیده اید که به صرف مقاومت در برابر زورگویی، یا انتخاب شخصی، یا به صرف پوشیدن لباس باز، یا داشتن آرایشی تند، به زن، لقب فاحشه ( آن هم با واژۀ کاربردی ساقی) داده باشند؟

جواب را به “نجابت” خودتان وا می نهم.

نوشته بودید که من در مقاله ام، معنی واژه را “ماست مالی” کرده ام. نه آقای عزیز، من بر اساس عنوان کتاب، که نویسنده اش آن واژه را معنی کرده، نوشتم که ” این واژه، به زعم ساقی قهرمان” چنین معنی شده است.

آقای سپاسی، به نظرم، دریافت این موضوع که مقالۀ من، فروغ و ساقی را از نظر شعریت آثارشان مقایسه نکرده، به نیروی فاهمۀ گسترده ای نیاز ندارد. شگفتا که شما این را دریافت نکرده اید . من عصیان این دو شاعر را با هم مقایسه کرده بودم. در این باره توضیح می دهم: حدود هزار سال پیش (همزمان با رودکی)، “رابعه قزداری”، نخستین شاعر زن فارسی زبان، خواهر یکی از حکمرانان خراسان بزرگ، جرأت کرد که به مرد دلخواهش نزدیک شود. خبر به برادر رسید، و او، دستور قتل خواهر را صادر کرد. رابعه، پیش از مرگ در همان قتلگاه خود(حمام)، نوشت:

سرکشی کردم ندانستم همی

کز کشیدن سخت تر گردد کمند

زشت باید دید و انگارید خوب

زهر باید خورد و انگارید قند

و این پند، به جز چند مورد استثنای درون محفلی، همچنان آویزۀ شعر فارسی زنانه ماند، تا فروغ، و اکنون ساقی. این دو، “سرکشی” کردند و از “سخت تر شدن کمند” هم آسیب دیدند، و می بینند، اما عقب نشینی نکردند، نمی کنند، پند و اندرزی هم در کارشان نیست. عصیان فروغ و ساقی، گرچه از منظر جهان بینی شان با یکدیگر شباهت دارد، اما از نظرگاه زیبایی شناختی، با هم فاصله دارند. زیرا متعلق به دو نسل هستند، و به قول شما، یکی از ژرفنای جامعه ای بسته فریاد زد، و این دیگری، از فراخنای جهان، منتها از دردهای فرهنگ خودش. اما وجه تشابه، همچنان عصیان است. منتها، عصیان ساقی، عصیانی ست ، نه در پوشینه های نرم و نازک، بلکه برهنه، زبر و زمخت، زبری فلز، فلز ماشین. با این برداشت بود که نوشتم “شعر ساقی با شعر امروز جهان همه خانواده است”. شما می توانید صدها واژه و اصطلاح غیر شعری (به زعم خودتان) را در شعرهای فیروزه میزانی، مرسده لواسانی، بهروز زرین پور، محمد مختاری، اسماعیل خویی، منصور خاکسار، پرتو نوری علا و … و … و … پیدا کنید. و همچنین است در بسیاری از شعرهای عصیانگر فرهنگ های جهان. به عنوان مثال، در شعر “الین می بی” ، شاعر امریکایی که بر سازه های فرهنگ ویژۀ خود شوریده، این برهنگی و درشتی رد زبان و استعاره های شعری، امری انکار ناپذیر است. مثلا:

از من می ترسی زیرا که سنجاق سیاسی بر سینه می زنم؟

از من می ترسی زیرا که چاقم؟

از من می ترسی زیرا که باکره ام؟

از من می ترسی زیرا که نشانی همۀ کتابفروشی هایی را که کتاب فمینیستی می فروشند بلدم؟

نوشته بودید که “زبان و فرهنگ لغات چه ربطی به مرد سالاری دارد” . چه حرف شگفتی! شما هرگز اندیشیده اید که چرا در فحش ها و ناسزا ها، همواره مادر و خواهر طرف را می گویند؟ شما هرگز به همین داستان ناقابل “خاله سوسکه” اندیشیده اید که “کتک خوردن” جزء لایتجزای زن، و “کتک زدن” جزء لایتجزای مرد است؟ بله آقای عزیز، زبان و تفکر یک واحدند. یعنی، زبان، نقش مادی ذهنیات و اندیشه های یک فرهنگ است.

آقای سپاسی عزیز، آقای سپاسی عزیز، انگار شما ” دیر رسیده اید” ، زیرا که “قطار” مدتهاست که “حرکت کرده است”.

شما، تا به ” خواب” بودن و نا آگاهی من اشاره کرده باشید، از نیما نقل قول کرده اید: “غم این خفتۀ چند، خواب  در چشم ترم می شکند”. باید به یادتان بیاورم که نیما نیز، درست زمانی که در برابر نوآوری هایش، زیر آوار “سنگسار” واژگانی سنت، دست و پا می زد، حرف های دیگری هم زده است. مثلا، گفته است:

“آب در خوابگه مورچگان ریخته ام”

در این باره چه می گویید؟ و فروغ هم ، که اکنون شما، او و شعر پرده افکن او را ستایش می کنید، حدود ۴۰ سال پیش  با واژگانی نظیر آنچه من در هفتۀ گذشته خواندم و شنیدم ، سنگسار شده بود. شعر ساقی هم ۴۰ سال بعدی خواهد داشت. به پاسخ زمان اندیشیده اید؟

جناب آقای سپاسی ! و دیگر معترضان شفاهی مقالۀ من! صمیمانه می گویم که تپش خشمگنانۀ شما مرا بسیار متأسف کرد. اما در فراسوی این همه ناسزایی که در این رهگذر، نثار ساقی و من شده، خبر فرخنده ای نهفته است. خبر، از کارکرد مفهوم “بشکن، ریخت” ساقی قهرمان، حکایت دارد. یعنی، بازتاب های معترضانه و خشم آمیز شما خبر می دهد که چیزی در حوالی شما “شکسته” ، و صدای “فرو ریزش” آن، شما را هراسانده است. خبر، از شکستن، یا دست کم، ترک برداشتن آن غول خفتۀ فرهنگی، آن توتم، آن تابو، حکایت دارد. و البته که اگر چنین نبود، می شد گفت که، ” سعی من و ساقی باطل بود”!