تنها که می‌شدیم می‌افتادیم به حرف. از فیلمی که قدیما دیده بود، یا چیزای دیگه. یا بیخودی از سر و کول هم بالا می‌رفتیم. یا با هم می‌خوابیدیم. نه خواب خواب. خواب عشق‌بازی. یعنی دراز می‌‌کشیدیم با هم عشق‌بازی می‌کردیم. یک روز از صبح بارون اومد.

از پشت پنجره تماشای بارون کیف داشت. نزدیکای غروب حوصله‌م سر رفت. بیدارش کردم. همینطوری که حرف می‌زدیم قابلمه رو گذاشتیم رو اجاق. او همیشه آب و گوشت و کنسرو نخود رو می‌ریخت توی قابلمه و در قابلمه رو می‌ذاشت.

من در قابلمه رو وا می‌کردم یک قوطی لوبیای سفید خالی می‌کردم توش. آخه بدون لوبیا، آبگوشت، آبگوشت نمی‌شد. اون‌روز دلم خواست در قابلمه رو وا نکنم. بذارم بسته بمونه. گشنه نبودم.

کتابمو وردارم برم کتابخونه؟

خیلی وقت بود چیزی نخونده بودم ولی فکر کردم که بدون او حوصله هیچ کاری رو ندارم.

بشینم پای تلویزیون؟ او نشسته بود پای تلویزیون، از این کانال به اون کانال، دو سه تا فیلم رو با هم تماشا می‌کرد.

فکرش رو بکن، مردم فرصت می‌کنن فیلم بسازن. من اگه یک‌ذره وقت داشتم می‌‌تونستم بنویسم. چقدر سوژه‌ی خوب دارم. فرصت می‌شد براش تعریف می‌کردم. مثلا داستان همین آخری که تو یه اتاق خواب اتفاق می‌افته. و توی همون اتاق هم تموم می‌شه.

البته ماجرا به بیرون اتاق هم کشیده می‌شود، ولی این به معنای خارج شدن ذهن قهرمان داستان از فضای اتاق نیست. اتاق هارمونی ظریفی از اشیای نامتجانس است. وسط اتاق، تختخواب دونفره. دو طرف تخت، دو میز تحریر، (یعنی هر کس کار خودش را می‌کند و فضای خودش را دارد). طرف راست تختخواب، همان طرفی که کمد دیواری جا گرفته، کم نور و تیره است. دیوار را بنفش  رنگ کرده‌اند. موکت اتاق سبز تیره است.

یکی دو تا تابلو؟             یکی دو تا تابلو به دیوار زده‌اند.

پنجره طرف دیگر اتاق است.      رو به افق وا می‌شود.      رو به خیابان.

معمولا چشم‌انداز پنجره باید چشم را به خود بکشد اما اینجا شیشه را تا نیمه بنفش رنگ کرده‌اند، که خب، جلو دید گرفته شده است. چند گلدان با برگ‌های سبز دراز و پهن رو به نور قد کشیده‌اند. میز تحریر پوشیده از کتاب است. ابزار کار از قبیل قیچی و انبر و لوله آزمایش و این قبیل چیزها همان کنار میز ریخته. وجود کتاب و تقسیم اتاق به دو بخش مجزا نشانه روشنفکر بودن قهرمان داستان است که البته برخورد متمدنانه‌ای هم که با مسایل دارد این را می‌رساند، یعنی روشنفکر بودن قهرمان داستان را.

زن روی زمین گرم نوشتن است.

نزدیک ظهر است.

ظهر گرم تابستان. قرار است تا پیش از غروب، کار، یعنی همان چیزی که می‌نویسد، تمام شود. پشتکار او در صورت‌اش، خم شدن‌اش روی کاغذ، به خصوص در بی توجهی‌اش به عالم بیرون آشکار است. گاه به گاه از جایی که نشسته سر بلند می‌کند و مرد را که دراز کشیده نگاه می‌کند. احتمالا با خود می‌گوید:‌ بیداره موذی، ولی بروز نمی‌ده.

مرد عادت دارد دراز بکشد دیوار روبرو را که زمینه‌ی آبی کمرنگ دارد نگاه کند.

دیوار از پایین تا بالا پوشیده  است از خط نوشته‌های ریز. سیم‌های نازک از زیر میز سمت چپ بیرون آمده روی دیوار به  چند سوراخ فرو رفته‌اند. مرد مدت‌ها پیش، این‌ها را برای یکی از آزمایش‌هاش روی دیوار برده و دیگر به سراغ‌شان نیامده است. زن این‌بار سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: آخ که تمومی نداره...      یا     آ...خ ... تمومی نداره.

مرد غلت می‌خورد رو به زن.

چند لحظه‌ای هیچ چیز در نگاه‌اش نیست. بعد لبخند می‌‌زند. کاغذ و قلم از دست زن می‌افتد.

تأکید شود زیر نگاه مرد کار کردن سخت است 

اما اونا که تمام کارارو زیر نگاه همدیگه می‌کنن..ها؟ به هر حالا، این جمله‌ای است که در فیلم‌نامه باید باشد. کاغذ و قلم که از دست‌اش افتاد بلند می‌شه و تا وسط اتاق می‌ره و می‌مونه، طوری که انگار چیزی به خاطرش رسیده اما راست‌اش اینه که تا نگاه پر خواهش مرد رو نبینه پاش پیش نمی‌ره. مرد دستشو دراز می کنه سر انگشتاشو می‌گیره می‌کشه طرف خودش. خب، خیال زن راحت شد. حالا دل‌اش می‌خواد برگرده سر نوشته که تا آخر امروز باید تموم بشه.

زن می‌گوید: عزیزم

مرد می‌گوید: پاشو بریم بیرون هوا بخوریم

زن می‌گوید: خب

انگار کوه کنده باشند سنگین سنگین لباس می‌پوشند از در بیرون می‌روند.

در با صدایی خشک پشت سرشان بسته می‌شود.

صدا ذهن مرد را آشفته می‌کند. سر بر می‌گرداند. نگاه‌اش روی در می‌ماند. این توجه او را به خرابی در نشان میدهد.

لولاها زنگ زده‌ن. تنه در شکم داده.

ولی این چیزها به مرد مربوط نیست. مرد فقط باید دست زن را بگیرد و سر خیابان که رسیدند، بگوید:

- از کدوم ور؟

زن: هر ور دوس داری.

مرد (توی دل بگوید): پس‌ برگردیم

و زن بپیچید دست چپ، کنار ایستگاه اتوبوس بایستد و بگوید:

– می‌دونم. خیلی وقته سینما نرفتی. بریم یه سای‌فی ببینیم

اینجا دوربین افق را نشان می‌دهد

در انتهای خیابون بادی میاد که نگو

و آسمون غرنبه

و جرجر بارون

خیس و آب‌چلان زیر طاقی ایستگاه اتوبوس منتظر می‌شوند تا باران که خوابید برگردند خانه. باران بی‌موقع.

دوربین از پشت سر دنبال می‌کند

حرف‌هاشان را می‌شنویم که می‌گویند:

– اینجوری بهتر نیست؟

– چه جوری؟

– همین که داریم برمی‌گردیم خونه

– داریم برمی‌گردیم که

– خوشحال نیستی؟

– از چی

– از همین دیگه، که بر می‌گردیم

– …..

– پس چی

– دارم فکر می‌کنم

– به چی؟

و مرد می‌گوید: به، اینکه، می‌دونستی؟ بدن آدم هر زخمی رو می‌تونه ترمیم کنه غیر از سوختگی. می‌دونی، هنوز راه ترمیم سوختگی رو پیدا نکرده، سیستم بدن منظورمه. دارم فکر می‌کنم ک.. خ ..

زن -  ا.. ا.. راست می‌گی؟ چه جالب. نمی‌دونستم. اگر فهمیدی چرا به من هم بگو می‌خوام بدونم.

زن - ها، هیچی نمی‌گی؟

زن - این سیستم بدن، عجبیه، نه؟

زن - خب حرف بزن

مرد - می‌زنم حالا

دوباره آسمان را می‌بینیم که این‌بار صاف است. طوفان خوابیده. در اتاق خواب وا‌ می‌شود. زن داخل می‌شود . کفش‌هایش را در می‌آورد روی تخت دراز می‌کشد. کاغذهاش را جلوش پهن می‌کند، می‌گوید: ذله شدم بسکه نوشتم. اه..

رد ماجرا را گم کرده‌ام 

می‌گه پشتکار می‌خواد. سرمو می‌گیره توی بغل‌اش می‌گه قربون چشات برم، چی شده؟

می‌ره طرف کامپیوتر می‌گه بیا تمرین تایپ کنیم.

حوصله ندارم. می‌خوام بنویسم ولی خوابم گرفته. می‌گه ده دقیقه تاب بیاری خواب‌آت پریده. بشین پشت دست من نگاه کن.

حالا دقیقه‌ای شصت تا می‌زنه. خب بزنه. چکار به من داره. این داستان رو، چمیدونم، فیلمنامه رو تموم کنم تایپ‌اش با اونه. اون بنظر میاد تنها آدم روی زمین باشه. حالا چرا، خدا می‌دونه.

تمام تن‌اش را کاویده‌ام. از روی لباس هم کاویده‌ام. حتی وقتی نگاه‌ام به او نبوده، حتی وقتی خواب بوده‌ام، و حتی وقتی خواب بوده‌ام با او خوابیده‌ام.

چرا می‌گیم خوابیدن، به عشقبازی؟ شاید برای اینکه بعد از یک مدت، وقتی تازگی‌شو از دست داد، چیزی می‌شه مثل خواب؛ هی دست و پا می‌زنی دست و پا می‌زنی به هیچ جا نمی‌رسی.

اگه وقت بود همینو براش تعریف می‌کردم، آخر داستان رو با هم یک جوری جور می‌کردیم.

مرد دراز کشیده روی تخت، دیوار روبرو را که پوشیده از سیم‌های نازک و خط خط‌های در هم است، نگاه می‌کند.

با خود می‌گوید: کاش تمومش کرده بودم.

آن پروژه را می‌گوید. نگاه‌اش به سیم‌ها باید آنقدر دقیق باشد که نشان دهد حواس‌اش آنجا پیش آن پروژه است. آن وقت‌ها هر چه به فکرش می‌رسید به زن می‌گفت. حالا نمی‌گوید.
  به پشت سر، طرف دیوار بنفش که مال زن است، نگاه نمی‌کند.

صدای خش خش کاغذها را که می‌شنود، می‌گوید، چشم‌اش کور.. بعد می‌گوید، چشم من هم کور.

می‌نشیند لبه‌ی تخت. تخت، تنها جای اتاق است که به او  آرامش می‌دهد. بیشتر وقت‌اش روی همین تخت می‌گذرد. از همانجا که هست به همه چی فکر می‌کند و می‌گوید: کاش رادیو را تعمیر کرده بودم.

رادیو گوشه‌ی اتاق افتاده است.

دوربین زوم می‌شود روی رادیو.

رادیو تعمیر شدنی نیست. مال عهد بوقه. چشم‌اش به پنجره می‌افته. به آفتاب که غروب کرده. رادیو گوشه‌ی اتاق افتاده، زیر لبه‌ی پرده. می‌خوام ولشون کنم به حال خودشون ولی فکر می‌کنم خب اگه تموم بشه داستان جالبی می‌شه. از همین چیزایی که خودم توی سینما می‌بینم بهتره. همین‌هایی که هی دلم می‌خواد دست ببرم توشون و عوضشون کنم، یعنی درست‌شون کنم:‌ زن سرش را بلند می‌کند و بی آنکه به مرد نگاه کند، می‌گوید: اه، خسته شدم. تمومی نداره.

 

مرد می‌گوید: حوصله‌ت سر رفته. پا شو بریم بیرون

زن: ولی آخه

 

مرد غروب‌های دلگیر را دوست ندارد. زن کمرش خشک شده از بس روی کاغذها خم مانده.

 

به تبپ مرد نمیاد که به غروب و دلگیر و اینا اهمیت بده. زن بیشتر تو مایه‌ي اینحرف‌هاست، به خصوص که به دیوار طرف خودش هم اینهمه النگ دولنگ آویزون کرده.

 

با خودم تکرار می‌کنم که زن غروب‌های دلگیر را دوست ندارد و کمرش خشک شده از بس خم مانده روی کاغذها. سنگین سنگین از جا برمی‌خیزند.

 

زن می‌گوید: دلت تنگ شده برای یه فیلم خوب، ها؟ می‌دونم. قربونت برم. میام باهت. گورباباش. میریم سینما. چی دوست داری؟ سای‌‌فی. می‌دونم. اگه یه خوبشو پیدا کردیم. اگه نه من انتخاب می‌کنم، باشه؟

حالا وقتشه که مرد بگه: نع

ولی نمی‌گوید.

جورابای خیس رو از رو زمین ور می‌داره پرت می‌کنه گوشه‌ی اتاق و یک جفت جوراب خیس از توی کشو بیرون می‌کشه و پشت و رو می‌کنه و می‌پوشه.

این خیس دومی را اشتباهی ننوشته‌م. عمدا جوراب خیس دم دست‌اش گذاشتم ببینم صداش کی در میاد.

به روی خودش نیاورد.

در سکوت لباس می‌پوشد. ملافه را صاف می‌کند. بالش را پوش می‌دهد، روی تخت می‌گذارد. حالا صدایی که انگار صدای فکر کردن اوست، می‌گوید:

هر کاری از قدم زدن بهتره. مثلا، حتی مثلا زیر این لحاف. لازم نیست زیر لحاف باشه. زیر میز. روی صندلی، یا بغل دیوار یا هر جا، هر جا آدم کاری کنه که اعصاب خسته‌ش ول شه. عضلاتش شل شه، خواب بره - آ - خ

آغوش می‌گشایند. لب‌های هم را می‌یابند. خود را به هم می‌سایند. زن خود را به مرد می‌ساید و مرد او را در آغوش خود به گرمی ... نگه می‌دارد

زن می‌گوید: دیرمون نشه       بلیط گیر نمی‌یاریم، ها       و موهایش را پشت سر می‌اندازد کیف‌اش را بر می‌دارد به مرد می‌گوید: بیا

مرد می‌گوید: ساینس ماینس نمی‌خوام ببینم

زن در حالی‌که از در می‌رود بیرون می‌گوید: خب چی می‌خوای ببینی؟

مرد می‌گوید: هر چی تو دیدی

زن می‌گوید: خودت چی دوس داری... ببینی

مرد کت‌اش را گرفته دست‌اش

می‌گوید: حالا دیگه من چی دوس دارم؟

زن از نیمه‌ی راهرو برمی‌گردد رو به مرد: ببین       هر کاری تو دوس داری می‌کنیم     خب؟

اتاق تاریک است. باید چراغ روشن کنند. 

سر شبه.

باران می‌بارد. تازه حالا متوجه باران می‌شوند. مرد کت‌اش را در می‌آورد.

 

مرد می‌گوید: چای درس کنم؟

زن پرده را می‌کشد.  لبهی تخت می‌نشیند. در نیمه‌تاریکی اتاق لبخند محوی روی صورت‌اش می‌آید.

رو به مرد که پاهاش توی جوراب خیس بفهمی نفهمی به خارش افتاده، می‌گوید: چقد دوسست دارم

 

بالش را پشت سرش می‌گذارد و تکیه می‌دهد. مرد یک پوشه از زیر توده‌ی کتاب‌ها می‌کشد بیرون و خودکارش را بر می‌دارد.

یک دسته دستمال کاغذی از جیب‌اش کشیدم بیرون دماغ‌ام رو پاک کردم.

یا فاطمه‌ی زهرا      این که مال عهد بوقه      کانال رو عوض کن !

اینجا، دارد یک فیلم قدیمی تماشا می‌کند. خیلی قدیمی. اصلا حواس‌ام نبود. تی‌شرت سرمه‌ای پوشیده با شلوار سیاه. ته‌ریش‌اش در آمده.

ته‌ریش‌اش در اومده بود. همون روز بارونی که از صبح بارون اومد.

ته‌ریش به صورت‌اش نمیاد. اما لباش خوشگله. اینبار حتی یک لحظه‌شو          غیر از این لحظه‌های آخر رو             خودم این رو گفتم. بگیریم همین چند ماه پیش.

تلویزیون رو خاموش می‌کنه.

کتابمو ور می‌دارم. حوصله‌ی خونه رو ندارم.

کتابخونه. می‌خوام برم کتابخونه. کت‌اش توی کمد نیست. می‌گم: کت‌ات کجاس؟

می‌خنده.

می‌گم، نه، جدی، کت‌ات کجاس؟

می‌خنده.

شاید من زیادی خشک‌ام. بداخلاق.

می‌گم: بدون کت می‌تونی بیای؟

می‌خنده.

می‌گم: نه، جدی می‌گم.

سرش رو می‌ذاره روی میز میگه: دس وردار.

لحن‌اش خیلی بده. به من که برمی‌خوره. حالا نمی‌دونم. شایدم زیادی پر توقع‌ام.

نمی‌خنده.

می‌گم: پس چی شد؟ چرا نمی‌خندی؟

می‌گه: دس وردار

راه‌پله‌های خانه‌شان تاریک و تنگ بود. کلید چراغ پیدا نبود. کورمال کورمال تا دم در رفتم. یک نفس هوای تازه فرو دادم. هوای تازه فرو دادم. دم در یک نفس هوای تازه. دلم سوخت. تنها و بی حوصله تو اتاق بودند.

باید می‌موندم و می‌دیدم. شاید ماجرا اتفاق می‌افتاد. از اون ماجراهایی که ناهید ۲ دوست داره. به نظر ناهید ۲ همه‌ی زنا آتیشفشون‌ان. بعضی‌هاشون خاموشن. خیال می‌کنه مردا همه‌شون یک سطل آب دستشونه تا آتیشفشون پنهون زنا رو خاموش کنن.

اما ماجرایی که ناهید ۲ بپسنده، از اون داستانای خون و خونریزی نیست.

بیشتر شبیه داستان شهریست در دامنه‌ی یک تپه‌ی سرسبز، و خانه‌ها همه از هم یکی یک فرسخ فاصله دارند. هیچکس بلد نیست از بقیه تندتر بدوه، یا سر یک قوطی خرما پوکر بزنه، و ببره. همه سیر و سیرخوابن. به همین جا تموم نمی‌شه. خستگی که گرفتن، حالا بعد از یک صد سالی، سوت شروع مسابقه زده می‌شه. و این بار بازی برای دو طرف قصه منصفانه شروع می‌شه. حوصله‌ی این جور قصه رو ندارم. قصه‌های خودم بهترن. بیدار که شدم روی صورت‌ام بود.

چه حال خوبی داره این عاشق بودن

یا شدن

 

و ما اونقدر عاشق خودمون می‌مونیم تا معلوم بشه که یک جای کار عیب داره. وقتی دیدیم که آن‌دیگری به اندازه‌ی ما عاشق ما نیست، می‌ریم سراغ بعدی.

روی صورت‌ام نفس می‌زد.

اول نفس‌ام رو حبس کردم.

بعد شروع کردم به نفس زدن. این سؤال [عشق چیست] می‌تونه مثلا تم همین فیلم باشه. آره خب، مگه آدم همینجور بربر نگاه و کنه و میگه «دس وردار» ؟

خب این «عشق چیست» می‌تونه مثلا گره کور زندگی هر دوی اینا باشه، و، حوصله‌ی خونه رو  ندارم

 

می‌خنده. نمی‌دونم چرا همه‌چی به نظرش خنده‌دار میاد. شایدم من زیادی خشک‌آم. می‌گم بدون کت می تونی بیای کتابخونه؟ کتابخونه، میای؟ نمی‌خنده. می‌گم پس چی شد؟ اصلا نفهمیدم چی شد. سرم سنگین شده. خوابم میاد. می‌رم رو تخت دراز می‌کشم شاید خواب از سرم بپره.

 

ناهید نشسته بود پشت میز. حرف نمی‌زد. حوصله‌اش از چیزی سر رفته بود. ساکت نشست تا خداحافظی کردم رفتم. دنبال کسی می‌گرده که هیچوقت بخدا پیدا نخواهد شد. اگر پیدا بشه، تصور ناهید از ناهید غمگین خسته به هم می‌ریزه.

خب شاید من بتونم عاشقش باشم ولی قبول نمی‌کنه چون من شبیه اون که قراره عاشقش باشه نیستم. حوصله‌ام سر رفته.

می‌گویم: من رفتم.

دم در می‌ایستد و نگاه می‌کند.

می‌گوید: انگار زمان از حرکت ایستاده.

من که رفتم در را از تو قفل می‌کند.

می‌گوید: انگار زمان از حرکت ایستاده.

 

دروغ می‌گوید. حالا به خود خوارکسده‌ش بگو دروغ می‌گی، دوباره می‌گه: انگار زمان از حرکت ایستاده،

همینجور گرد روی میز را می‌گیرد. گرد استکان چای را. گرد رومیزی را. دروغ می‌گوید.

به هم اعتماد نمی‌کنند. یک دیوار نامرعی، یعنی همه همینجوریم، منم همینجورم، یک دیوار نامرعی بین خودمون و آن‌دیگری نگه می‌داریم. دیوار که برداشته‌شه دوستی‌ها شکل آدمایی می‌شن که سر توالت غافلگیرشان کنی.

همونجا هم         معمولا تموم می‌شه.

این دو تا آدم داستان هم همدیگرو سر توالت غافلگیر کردند.

زن، که هنوز براش اسم نگذاشته‌م با خودش می‌گه: آخه چرا چرا چرا،  چرا قصه رو اینجوری کش‌اش بدیم؟

مثل دیوانه‌ها سرش را از روی کاغذ بلند کرد، وق زد: بیا تموم‌اش کنیم.

مرد که هی به خودش گفته بود بیا تموم‌اش کنیم، هاج و واج نگاه کرد، مثل برق گرفته‌ها گفت: آخه چرا؟

زن در اتاق را بست و رفت بیرون.

نشست زیر آسمون. از اون آسمونای آبی نبود. نه. تنگ و کوتاه و چارگوش بود. مثل در قوطی خیاطی. آبی خش‌خورده با ستاره‌های سفید و ماه هلال. هوا نبود.

گفت: دارم می‌میرم.

حالا زن باید به آسمان نگاه کند. و مرد جایی در پس زمینه‌ی صحنه دیده شود. هوا نیست. انگاری هوا نیست. و این‌ دوتا انگار که دارن خفه می‌شن.

اگر حرکت داشته باشند حرکت‌شان باید خیلی کند باشد.

 

زن می‌گوید: دارم می‌میرم. یکی با من حرف بزنه. نه. یکی نه. تو با من حرف بزن. و بر می‌گردد طرف مرد.

مرد که انگار سال‌های سال زیر نگاه زن نفس کشیده، نفس بلندی بکشد، و بگوید: خب، از چی می‌خوای حرف بزنی؟

و نگاه کند به در قوطی خیاطی که می‌جنبد.

در قوطی می‌جنبد.

مرد کفش‌هاش را می‌پوشد می‌رود بیرون. تنها. آسمان آبی‌ست، درخت‌ها سبز. جلو کافی شاپ نگه می‌دارد. تو می‌رود. ته سالن. دستشویی بسته است. خراب است. برمی‌گردد توی ماشین و راه می‌افتد. نمی‌دانیم کجا می‌رود تا اینکه دوربین وارد فضای آشنای اتاق می‌شود. مرد پشت در دستشویی، تلنگر می‌زند.

صدای زن می‌آید: جونم..

مرد می‌گوید: زود میای؟ عجله دارم

زن می‌گوید: الان میام

همین جا تمام می‌شود.

 

حالا فرض کنیم تو سالن سینما تماشاچی‌ها نشسته‌اند. آخر فیلم است. دوربین از روی مرد که پشت در دستشویی معذب ایستاده، می‌چرخد طرف در اتاق خواب. زن نشسته است روی تخت، و ناخن‌هاش را می‌جود و با خود می‌گوید، زیر لب می‌گوید: برم ببینم چی می‌خواد

و تماشاچی‌ها بلند می‌شوند.

و می‌روند.

حالا چرا گفتم تنها که می‌شدیم، ما که همیشه تنها بودیم. با خودمان تنها بودیم. هر کار دل‌مان می‌خواست می‌کردیم. از سر و کول هم بالا می‌رفتیم و بعد

بعد چکار می‌کردیم

یک روز از صبح باران آمد

در را که وا کردم ناهید پشت در بود. گفت من ده سال چرخ خوردم و چرخ خوردم و چرخ خوردم و

گفتم: منم همینطور. مگه من کار دیگه‌ای کردم

گفت: میرم یه روز دیگه میام

گفتم: وا،  حالا که من دیوونه شدم، میری یه روز دیگه میای؟

 

همه‌شون همینجورن. دیوونه که شدی ول‌ات می‌کنن. یا یقه‌تو می‌چسبن می‌گن بگو بگو بگو

و صداشون اونقدر نرمه و لطیف، مثل برگ درخت حنا، کله تو خم کن نخوری به این،  قابلمه، که توش آبگوشته، ولی لوبیا سفید نداره۷ اصلا لوبیا نداره، حالا یعنی اون خیلی خوب می‌دونست چه جوری می‌سازن؟ خودش فیلمساز بود؟ پس چرا نمی‌ذاش کارمو بکنم

بکنم

کار خود را بکنم       به انجام برسا

همزیستی

ساقی قهرمان

۱۹۹۷