سه دهه  بعد از انقلاب، فراگیرترین جنبش اجتماعی سیاسی ایران،  جنبش زنان  است که بستر طبیعی خود را یافته و پذیرش مردم عادی و مردم روشنفکر، بدنه ی جامعه و بدنه ی قانونگزاری را هم زمان به دست آورده. اگر این جنبش، با این قدرت، خواسته های خود را محدود به آن بخش از حقوق زن که حقوق زن به عنوان کارگر خانواده است می کند، و به حقوق زن به عنوان انسان نمی پردازد، مسلما باید پای یک انتخاب در میان باشد، نه عدم امکان. حقوق بنیادین زن، انتخاب میان قبول نقش های اجتماعی، و عدم قبول این نقش ها است. حق نجیب نبودن یا بودن، فداکار نبودن یا بودن، مادر نبودن یا بودن، دختر نبودن یا بودن، همسر نبودن یا بودن، تابع منافع خانواده نبودن یا بودن، فرد بودن یا فردیت از دست نهادن، عقیم بودن یا شدن، معشوق بودن یا عاشق بودن، شریک جنسی شدن یا نشدن، و حق انتخاب همه ی چیزهایی که فرهنگ و جامعه برای یک زن، صلاح نمی داند. اما زنان به جای حق انتخاب، تقاضای افزایش دستمزد و مزایایی را دارند که در قانون برای زن به عنوان کارگر خانواده منظور شده است اما کم است و کافی نیست و نیازهای این کارگر خانواده را برآورده نمی کند. درست است که در محدوده ی قوانین جمهوری اسلامی همین حد از توقع هم زیادی است و همینقدر تلاش هم نفسگیر است، اما جامعه ی زنان ایرانی، خارج از محدوده ی جمهوری اسلامی هم اعتقادی به آزادی زن از بند نقش های اجتماعی ندارد؛ این نقش ها را قبول دارد، اما برای اجرای این نقش ها، حقوق و مزایای مکفی می خواهد.

از طرف دیگر، مردان همجنسگرا، در جامعه ای که کوچکترین حقی برای این «موجود»، یعنی مردی که  نمی خواهد به زعم فرهنگ، مرد باشد، قایل نیست، یک قدم بلند برداشته اند و یک دفعه سر بلند کرده اند و به فرهنگ و به جامعه گفته اند: اصولا برای شما کار نمی کنیم، با افزایش دستمزد یا بی افزایش دستمزد.

این مردان، مردان همجنسگرا، از حقوقی که جامعه برای مرد قائل است چشم پوشیده اند و با پشت پا زدن به ارزش های جامعه، به ضدارزش ها عمل می کنند تا ارزش هایی که آنها را از اعتبار ساقط می داند را از اعتبار بیندازند.

اگر به تجربه ی زنان در دفاع از اخلاقیات  در جهت کسب منافعی که همراه با دفاع از این اخلاقیات می آید نگاه کنیم می بینیم که مردان همجنسگرا نیز می توانستند از همین شیوه برای حفظ موقعیت اجتماعی خود استفاده کنند. اما مردان همجنسگرا بر خلاف زنان، با اخلاقیات، در افتادند. با تن ندادن به اخلاقیات، یعنی اعلام مردانگی نکردن، همانقدر موقعیت اجتماعی و امنیت جانی مردان همجنسگرا به خطر می افتد که موقعیت اجتماعی و امنیت جانی زنانی که از چارچوب نجابت و وفاداری به خانواده  بیرون می روند.  اگر جنبش زنان تصمیم می گرفت به جای آن که هماهنگ با اخلاقیات قدم بردارد، به اخلاقیات پشت پا بزند، مثل مردان همجنسگرا امنیت جانی و حمایت اجتماعی را  از دست می داد و شوهر و پدر و مادر و خواهر  و محله ای که برایش پشت درهای زندان وثیقه برد و آورد بکنند را از دست می داد؛ از حمایت کسانی که برای آزادی و حمایت از خواسته های این موجود عزیز و  حق به جانب، علنا مبارزه می کنند، محروم می شد؛ در برابر قانون، تنها و بی پناه می شد. یعنی جنبش زنان، امروز، روی دوش نقش های اجتماعی زنان سوار است، روی دوش مادر و خواهر و همسر و دختر بودن سوار است، نه روی دوش زن/انسان بودن. مردان همجنسگرا نخواستند بگویند ما پدر و برادر و شوهر و پسر این جامعه ایم، ما را حمایت کنید، آنها می گویند، ما مردان همجنسگرا هستیم و حق داریم همینی که هستیم باشیم و با وجود آن که مطابق میل شما نیستیم اما حق داریم از حقوق اجتماعی بهره مند باشیم. از این مردان، هیچ کدام از لایه های اخلاقگرای جامعه، و حتی زنان که خود یک چشم به هم زدن با بی حقوقی کامل و تکفیر اجتماعی فاصله دارند، حمایت نمی کنند. زنان دگرجنسگرا، در انتخابی که کرده اند، جامعه ی مایل به تغییر برای برابری را از حمایت زنان، یعنی از حمایت عظیم ترین بخش شهروندان بی حقوق، محروم کرده اند. شعاری که جنبش زنان از آن خود کرده، از دیگر بخش های جامعه ی مایل به تغییر برای برابری، سلب شده است و ابعاد نامحدودش محدود شده به خواسته های زنان دگرجنسگرای اخلاقگرای وفادار به فرهنگ مردسالار. یک قدم پیش از همان نقطه ای که منافع/راه زنان مذهبی از زنان سکولار جدا می شود و منافع/راه زنان کارگر از زنان سرمایه دار، منافع/راه زنان همجنسگرا از زنان دگرجنسگرا جدا می شود. در جایی که اعضای جنسی زن مذهبی و زن سکولار، و  زن کارگر و زن سرمایه دار به یک شکل مورد استفاده قرار می گیرد، اعضای جنسی زنان همجنسگرا کاربرد مشابه ندارد، و این زنان را از بدنه ی اجتماع زنان، جدا و متفاوت می کند. اگر قایل باشیم که جامعه ی انسانی، با کاربرد عضو جنسی انسان، تقسیم بندی شده است، زنان همجنسگرا از زن جنس دگرجنسگرا نیستند، با زنان دگرجنسگرا منافع مشترک ندارند، و از همکاری با زنان دگرجنسگرا در حفظ و اجرای  نقش همسر مادر معشوق مردانی که زاییده ی زنان دگرجنسگرایند و حافظ منافع اجتماعی و حقوق بازنشستگی این زنانند، معاف اند. در جامعه ای که با فرهنگ مردسالار اداره می شود، زنان دگرجنسگرا، مثل مردان دگرجنسگرا،  فقط به دلیل گرایش جنسی نامگذاری نشده اند، به دلیل قبول نقش جنس مخالف نامگذاری شده اند، یعنی زن دگرجنسگرایی که قایل به اجرای نقش جنس مخالف برای یک مرد نباشد، متهم به دگرجنسگرا نبودن می شود. زنان دگرجنسگرا، با قبول فرهنگ مردسالار، و با حفظ منافع خود در چارچوب فرهنگ مردسالار، با آن که به دلیل بی حقوقی اجتماعی به مرد و زن همجنسگرا نزدیک تر است، خویشاوندی خود با زن و مرد همجنسگرا را نفی می کند و در صف اجتماع افراد بی حقوق جامعه شکاف می اندازد.

۱۶ فوریه ۲۰۰۹