بخشی از حکومت ایران سعی داشته مردم را به این معنی همیشه در صحنه نگه دارد که شرایط روزهای آشوب تمام شده به شمار نیاید و توقع ثبات نباشد. برای بعضی از مردم اما، به دلیل دیگری، انقلاب پنجاه و هفت تمام نشد، ناتمام ماند، چون چیزی که به خاطرش انقلاب شده بود، یعنی عدالت اجتماعی، به دست نیامد. انقلاب پنجاه و هفت شمایلی دارد شبیه هجوم اعراب به ایران. حتی اگر ایران مسلمان نمی شد که خاطره ی اینها جلو چشمش بماند، با هزار سال یا دو هزار سال آن هجوم از حافظه ی ما پاک نمی شد. هجوم مغول هم پاک نشد، تداوم این خاطره ربطی به مذهب و فرهنگ گرفته و داده ی ما نداشت.  سادیسم کسانی که آمدند و از زخم زدن به ما لذت بردند نمی گذارد این زخم ها فراموش بشود، شباهت بدنه ی حکومت الان ایران به عرب ها و مغول ها در همین سادیسم زخم زدن شان به ما ست.

اگر تفاوت زمانی و سقف تحمل مردم  را در نظر بگیریم، در سی سال پیش و در طول سی سال گذشته هجومی به همان اندازه غیر قابل باور اتفاق افتاد. مردم با همان اعتماد پیاده های سلاسل به کادر حزب الله اعتماد کردند. به همان اندازه سر خوردند. در همان ابعاد خون ریخته شد. زخم زده می شود. در همان ابعاد به مردم توهین می شود.

هر دو بار به یک اندازه در برانداختن آنچه وانمود کردند برانداخته اند، یعنی سلطنت، پرت گفتند؛ نه خلفای آن موقع سلطنت ایران را برانداختند نه ولایت فقیهی های این بار؛ ایرانی ها هنوز زیر یوق سلطنتی که زندگی می کنند که از شیوه های استبداد شاهنشاهی ایران الگوبرداری کرده، هر بار. در این محدوده،  اتفاق خاصی نیفتاد

اگر اصلاح طلبان که امسال آنقدر خوش بخت اند که چیزی به نام خشم را درک کنند، خلاق تر و سریع تر از این که الان می کنند تصمیم گیری نکنند دهه ها خواهد گذشت تا مثل برمکی ها، یک خامنه ای را به نفع یک اصلاح، در طول سالیان از درون تهی کنند، که نهایتن فایده ی چندانی هم برای مردم زنده نخواهد داشت

چیزی که مردم را خسته و وحشت زده کرده حتی اجرای قوانین بد اسلامی نیست، بی قانونی مطلقی است که در سی ساله ی گذشته، هنوز اجازه نداده شرایط آشوب و هرج و مرج انقلابی به قانونمندی و مسوولیت پذیری دولت بدل شود. چیزی که وحشت مرگ آفریده، همین ویژگی زیستن در شرایط آشوب است، سی سال. حکومت مطلقه، و تداوم هرج و مرج ترکیب جالبی است، و سرگیجه آور. تبدیل سلطنت به جمهوری قرار بود سی سال پیش، به بهای اولین خون های ریخته شده انجام شده باشد، که نشد. تبدیل سلطنت به جمهوری اسلامی و نصب ولایت فقیه ورای قانون و معضل اختیارات تداخلی نهادهای مدنی و نهادهای دینی راه را به روی هر چیزی به جز سلطنت مطلقه بست ولی نیاز به گذار از سلطنت به جمهوری نیازی مبتنی به زمان و شرایط اقتصادی اجتماعی روز ایران بود. ساختارهای اجتماعی، نیاز ملموس به شرایطی شبیه به دموکراسی را فراموش نکردند

مردمی که در روزهای بعد از تقلب انتخاباتی به خیابان آمدند، یعنی مردمی که در داخل ایران به تقلب در انتخابات اعتراض کردند، با ارزش ترین تغییری که در شیوه های پیشین خود دادند این بود که جای احمدی نژاد را با موسوی عوض نکردند، جای دیکتاتوری را با دموکراسی عوض کردند. به همان سادگی که یک شهروند به یک نامزد ریاست جمهوری رای می دهد، به رهبری جنبش رای مشروط دادند. این، با عطش اپوزیسیون خارج از کشور و با عطش فعالان چپ و خانواده ی سلطنت طلبان برای حمله به اصلاح طلب ها و تمسخر اصلاح طلب ها ذاتی متفاوت دارد. این ذره بینی، مسوولانه است، از روی اعتمادی است که تلاش شده متقابل باشد

اما درک این واقعیت که جنبش سبز به این شدت خیره کننده دنیا را عاشق خودش کرده،  فعالان چپ قدیمی و فعالان چپ جوان را متعجب می کند. تعجبی ندارد. چپ، در تمام شاخه های گوناگونش در طول قرن گذشته همیشه خود را در نقش یک رییس- دولت- بعدی دیده و در این نقش هیچ وقت خود را با مردم برابر ندیده. حتی یک رهبر یا فعال چپ ایرانی سراغ ندارم که قادر باشد با فروتنی موسوی اول فکر کند، بعد جواب پیدا کند، و بعد به جوابی که داده دوباره فکر کند، و خود را تصحیح کند، یعنی صحنه ای از پیش ساخته را پیش نبَرد

صحنه ای که در اعتراض به تقلب انتخاباتی روی کلیپ های ویدئو رفت، تنها جایی که ما در دنیای بیرون از ایران برای تماشای داخل ایران داریم، بکارگیری تجربه ی مردم از سی ساله ی گذشته ی خودشان بود، واقع بینانه، و خونسرد، کاری که دیگران نمی کنند، و نمی توانند درک کنند چرا توجه جهانی به شعار «مسامحه کار» و «مقطعی»  جنبش سبز جلب می شود اما به شعارهای کارآ و مستند و برپایه ی واقعیت ملموس آنها، جلب نمی شود، و نمی توانند درک کنند اصولن چرا جهان برای مردمی که این روزها در خیابان ها می دوند بیشتر از تمام تاریخچه ی مبارزاتی مطالعه کرده ی شکنجه شده ی مقاله نویس سخنرانی کن چپ، و یا ایراندوست سمت راست ارزش قایل است. یکی از دلیل هایش این است که «این مردم» به همان شدتی که «مردم» به معنای کارت برنده ی فعالان سیاسی هستند، به همان شدت هم مردم به معنای تنها شاکی خصوصی عدالت اجتماعی به شمار می آیند. تا اینجا

و اگر اعتراض می کنند اعتراض شان به خاطر زندگی است به خاطر تاخیر سهمگیری قدرت نیست، به همین دلیل جهان گوش می کند.  تا اینجا

۳۰ ژوئیه ۲۰۰۹