داستان

تنها که می‌شدیم می‌افتادیم به حرف. از فیلمی که قدیما دیده بود، یا چیزای دیگه. یا بی...

Read More

هم‌زیستی

مادرم می‌گويد که من زن خوشبختی هستم. هرچند بختی که من دارم با سليقه‌ی او جور نيست. ...

Read More

سال ۲۰۰۰

خیلی عزیزه این جوزف. دیر اومد و انگار که زود رسیده، صندلی روبروی منو کشید جلو و گفت: ...

Read More

من شام امشب‌ام

از در که تو می‌رفتی، سه پله می‌خورد به راهروی دراز که دو ورش درهای بسته به اتاق‌ها...

Read More

گذشته

دلم شور می‌زنه. نه اينکه نگران باشم، نه، ولی خب دير کرده. هميشه حول و حوش همين وقتا ...

Read More

خارق عادت

  حالا اين‌ را گوش کن: از همه‌ی جاهای ديگر بهتر نبود ولی خيلی شبيه بود به همان جا...

Read More

یکی از نامه‌ها

دمدمه‌های غروب. توی اتوبوس. کنار پنجره. کتاب روی زانوش باز بود. از شیشه بیرون را تما...

Read More

قصه ناهید

     در امتداد شهر، خانه آجری کهنه‌سازی با در سبز در دامنه‌ی تپه نشسته بود. جوی آب...

Read More

آقای مهدوی