تهران کثیف

این برف‌ها را تو باریده‌ای روی این

این سبزها را تو پاشیده‌ای روی این

آبی‌ها را تو پاشیده‌ای روی این

درخشش‌های فسفری را تو کشیده‌ای روی این

حاشا نکن

تو از سرمایه‌داری آدم‌خورتری

از دهکده‌ی جهانی آدم‌خورتری

از  شرکت چندملیتی‌ آدم‌خورتری

من را فسفری کرده‌ای در خیابان‌های مئان‌رئال، شیاد

محو کرده‌ای در خیابان‌های مئان‌رئال شیاد

رنگ‌های نجیب روی پلک‌ها و گونه‌ام مالیده‌ای شیاد

سرم را پایین انداخته‌ای شیاد

گل کاشته‌ای روی سینه‌ام شیاد

خاک بر سرت شیاد

از تصویرت می‌پرم  کلاغ می‌شوم قار قار

Jenny: You’ve been in Canada quite a while, do you miss some parts of Iran?

Saghi: No, only when I am faced with the fact that it’s impossible to invite my friends to tea – those whom I left behind  – I’m reminded of the craving I have for the possibility of being able to call them up and hang out with them. You see, I don’t miss them, I miss the possibility of having access to hang out with my friends.

قار قار

قار قار

تو از مئان‌رئال شیادتری، شیاد

از اینرسیتی‌های تورنتو مستأصل‌تری شیاد

حاشا بکن چه باک

حاشا بکن به درک

——————————————————–

Tehran dismisses my cries. Tehran cannot dismiss my cries. It does dismiss my cries. Tehran dismisses my cries. Tehran dismisses my cries. That’s what Tehran does. dismissing cries from all over all over all over all over the  land and other lands where I am walking idle carrying my womb in the hope to save the womb as my last haven if ever there were no where to hide out of the world’s confusing cruel dominations of the minutes and moments  and hours and days and evenings and even mornings and the weeks and precious moths  and innocent years and the lifetime and the share of communications and collaborations and understandings between mother and  child in a serene surrounding void of any fear of misunderstanding of the norms and politics of communications and collaborations with one’s own lover the one that has never ever has been arrested and put in solitary . confinement in order to be saved from hungry jail mates. That’s what Tehran does

! Tehran bikers snickers in my face says Go Check Your Facts, Bitch

kkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkk

iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
bbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbbb
iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
lllllllllllllllllllllll
iiiiiiiiiiiiii
rrrrrrr
?

هیچ کس

هیچ کس نمی‌داند

چگونه است که تن، مهاجرت که می‌کند، دست‌ها و پاها را که هیچ، سر و سینه را گم می‌کند و جاهایی را پیدا نمی‌کند که همیشه تب می‌کرده‌اند پیدا می‌شده‌اند. و چگونه است که تن، مهاجرت که می‌کند، حتی دست ناگهان، به جای نوشتن، ول می‌شود دور گلو، و سرانگشت‌ها را با مالش مدام انحنای گلو، می‌ساید، تا سیب آدمی، از هر کجا که هست، بیرون بزند

نمی‌داند، کسی، چرا، تن، مهاجرت، که، می‌کند، با آدم خود، بیگانه، می‌شود، به شکلی که، انگار، می‌خواهد، او را بشناسد، و با او، به گفتگو، بنشیند، و  با او، آشنا شود، و به او، بگوید، شما چقدر شبیه منید ! انگار ما را برای هم ساخته‌اند ! و، گیلاس را پر کند از ک‌ن‌ی‌دی‌ن شری. انگشت فرو کند توی گیلاس. فرو کند توی دهان حافظه‌ی آدم خود که حالا دارد نوک سینه‌ها را ترنجیده می‌کند

زانوهای من از بعد از مهاجرت، سوراخ‌هایی شده‌اند هر کدام پر از دهلیزهای ملهتب مکنده

عجیب نیست

چیزی اضافه نشده به سوراخ‌هایی که پیش از این، مکنده‌های من بودند. کس، ناگهان جای خود را گم کرده۷ اسم خود را از یاد برده، و با آن که می‌داند کس است، اما نمی‌داند نام‌اش چیست، و  همین است که دیگر نیست. و نه این که نیست، دیگر مکنده نیست

عجیب نیست

هنوز

تن، از خیابان‌های تهران که ناگهان جدا می‌شود، دوان دوان، و ناگهان به زمین می‌افتد، افتان، خیزان، و ناگهان صاحب خود می‌شود، و ناگهان تن‌اش، و ناگهان تن‌اش، که تن‌هایی را از دست داده و تن‌هایی را از یاد برده و تن‌هایی را تکه‌تکه قورت داده که از یاد نبرد، فرورفتگی‌ها و برآمدگی‌های خود را خود را از نو نام‌گذاری می‌کند، و هم‌زمان که هنوز به خود می‌گوید من، هم‌زمان به خود می‌گوید شما، همزمان به خود می‌گوید او خوشگل است، نیست؟ و عاشق خود می‌شود، لیس می‌زند گردی معرکه‌ی کون خود را

هنوز

————————————————————————————-

صدا به صدا نمی‌رسد

اتفاق بی‌حوصلگی بود

نفس به نفس می‌رسد

منظور تو بودی

حالا منظور تو نیستی

نفس به نفس می‌رسد

در میانه‌ی راه بود که منظور از تو خالی شد

میانه‌ی راه جایی بود بین جوش‌های سرسیاه گردی شانه‌ی تو و ناخن‌های من به بهانه‌ی عشق‌بازی

صدا به صدا نمی‌رسد

حجم زبان لوله شده توی گوش

نفس به نفس می‌رسد

سایش لب، به لب کس – هجوم زبان به دهلیز منتهی به زهدان – عبور چسبناک لب و گونه و چانه از انتهای انبوه ران – سایش فرق سر به انحنای کمر – صدا به صدا نمی‌رسد – سر غرق حجم توده‌ی گوشتی تو در مسیر سیری خوابالود گشنه‌ی عشقبازی

نفس به نفس می‌رسد نفس به نفس می‌رسد این نفس به آن نفس تن می‌دهد به صدا که تن می‌دهد صدا به صدا نمی‌رسد

به لرزه می‌رسد به گل قالی می‌رسد به درخت پشت پنجره می‌رسد به بهت ماه قاطع در سراشیبی شب، به بهت ماه قاطع در  سربالایی سحر می‌رسد. به زانوها می‌رسد پیش از قهوه‌ی صبحانه

به زانوها می‌رسد پیش از قهوه‌ی صبحانه

به زانوها می‌رسد پیش از قهوه‌ی صبحانه

به زانوها می‌رسد پیش از قهوه‌ی صبحانه

لباس‌هایی می‌پوشد از جنس رعد و برق شب پیش،‌ و شب پیش از آن، و شب پیش از آن، و هر سه روزی که تا شب به رعد گذشت. به برق گذشت. به رعد گذشت. به برق گذشت، بی آنکه صدا از سایش پوست به پوست و پوسته‌ی نازک دیواره‌های دهان‌های تو به صدا رسیده باشد

لبا‌س‌هایی می‌پوشد از جنس شیفته، شیفتگی درونی، شیفتگی درونی به بیرونی‌های تن تو، پر از لکه‌های درخشان رنگ به رنگ، و می‌رود ببیند زن خیابان‌های ته شهر،‌ از این طرف، و زن خیابان‌های ته شهر، از آن طرف، و زن کوچه‌ای که به بازار مکاره می‌رسد آیا بوی تو را می‌دهد یا طعم تو را دارد یا گرمای تو را دارد و اگر دارد، آیا در خواب، سنگینی صبور تو را دارد،‌ و اگر دارد، آیا بیدار که شد آب می‌خورد یا آبجو

و آیا مایل است با من مثل تو آبجو بخورد یا آب، زیرا از امروز که بگذرد دیگر تو باشنده نیستی – نیستی – نیستی – و هستیدن تو از شهر،  گریزنده است تا بعدها،

تا بعدها، که کاش که ای‌کاش به انحنای گردن و ابتدای گلو برسد

واه، بویله شی‌لره حیرانیم بن آبلا